بایگانیِ مه 2013

بیایید یاری کنیم.

بک پارچ قنداب خورده ام نشسته ام ببینم چه میشود.

البته بلانسبت شما کسخل نیستم، آمده ام برای آزمایش کامل خون و تست تحمل قند یا یه همچین چیزی. دو ساعت مانند اُسُللِرو (دسته خر کرمانی) نشسته ام نه حق سیگار کشیدن دارم نه جیش کردن نه بیرون رفتن. اینها همه نشانه های نزدیک شدن زمان عمل جراحی است و من حتی نمیخوام فکرش را بکنم، تو گویی خایگانم به گلوگاهم رسیده باشند.

اما درد بلاتکلیفی و بیحوصلگی بیشتر اذیت میکند. دلم میخواست تهران بیایم. درست وسط ماه مبارک رمضان و خود را خفه کنم با نوستولژی ربنای شجریان و سفره افطاری و بوی گلاب و هل شله زرد. نشد. نمیشود. بختکی افتاده روی ایران آمدنم. ژواکیم پرسید اگر تابستان نری پس کی بری؟ ندا آمد که نمیدانم. و بلافاصله گل افسردگی بر چهره ام شکفت. کمی بهم نیگا نیگا کرد، فکر کنم دو دقیقه ای همینطور نیگا نیگا کرد و پلک زد. بعد لک و لوچه اش را جمع کرد و گفت بیا برایت از خاطرات جوانی ام در اورژانس بگویم و شروع کرد که یک بار رفته بوده روی یکی از تختهای اورژانس کپیده و بعد از نیم ساعت چشم باز کرده دیده پنج تا مریض اوردند همگی آرام درخواب بودند و رنگ بر رخسار نداشتند و فهمیده مرده بوده اند. یک بار دیگر قرار بوده پلیس بیاید تحقیق روی چنتا جنازه و این اسکل مامور شده بوده که پلیس را ببرد سردخانه و تا یکی از کشو ها را باز کرده دیده مرده هه باچشمان باز دندانهای بر هم فشرده دارد به ژواکیم مینگرد. یک بار دیگر هم مریض دیگری رحلت میکند و این بدبخت باید دستگاهها را از او جدا میکرده، تا خم میشود که کار را انجام دهد دست مرده هه بلند میشود و سیلی وار بر صورت ژواکیم فرود می آید و کاشف به عمل می آید همکارانش بر دست مرده هه نخ بسته بودند که با این عمل پشت وانتی لحظات شادی آفرینی برای خود خلق کنند. ازش خواهش کردم خفه شود. ولی بلاخره هرکسی به گونه ای دلداری میکند.

هوا هم که با ما شوخی اش گرفته.  دو هفته با لجبازی باران میبارد و یک روز آفتابی میشود و دوباره سه هفته بارانی. ما هم به سان مارمولک که با آفتاب خودی نشان میدهد و آفتاب میگیرد پیاده دنبال دختر میروم و تفریح هفتگیمان که همانا سوار مترو و اتوبوس شدن و کافه رفتن و زیر آفتاب دراز کشیدن و «یه در موردی گفتن» (بحث و گفتگوی آزاد و خاطره گویی) و خرید و خرید و خرید و بیست سوالی زیر آفتاب و لاک زدن در چمن کلی فعالیت فوق برنامه است، آغاز میشود. هوا که یاری کند، من هم یاری میکنم، دختر هم یاری میکند، همه یاری میکنند. هوا که یاری نکند یک پاتیل قیمه بادنجون هم یاری نمی کند.

جنگ شود چه میشود؟ کسی هست یاری کند؟

Advertisements

از عقده ها

خیلی حرفها داشتم که عقده شده بود درست در ناحیه گلویم که البت نخواهم گفت. بگذار بمانند و سلاطون شوند.

فقط یک چیز. همیشه دوست داشتم کسی باشد که بسیار خاطر خواهم باشد و از دیدنم هرگز سیر نشود وبا نیم رخ و تمام رخ و کون کـَـپَـلم حال کند و عکاس هم باشد هی تق تق ازمان عکس بگیرد و روتوش کند، و الان می گویید این حرف را قبل از تو بسیاری دیگر نیز گفته اند که خب به تخمم که گفته اند. کسی که خاطرم را میخواهد، یا لا اقل من دوست دارم فک کنم که میخواهد، زیاد از تصویرم در عکسها و فیلما استقبال نمی کند. یعنی اصلا استقبال نمی کند. یعنی اصلا اصلا استقبال نمیکند. بگذریم.

بلاخره اما تقی به توقی خورد و اینستاگرامی آمد و عکسهای کهنه ام از گنجه بدر آمدند و کراپ شدند و فیلترهای خوشگل و خوشرنگ مامانی، و تا حدی کرممان خوابید.

عزیزان من، به اینستاگرام بپیوندید، از مسافرت و خرید و گردش و دور همی هایتان و لباس و گوشواره و سیبیل تازه تان و پیتزا و گوجه سبز و تکمه سردستان و عرق خوری و چتی و کره خوری و لش کردنتان و حتی جیش و پی پی تان عکس بگیرید و هوا کنید. اینستاگرام نور است.

Advertisements