شاید که باید؟

یک روز هم باید از زل زدن به روبرو دست برداشت، یک دل سیر اشک فشاند، بعد دماغ خود را بالاکشید، نوار ساتن سبز فراموش شده را بار دیگر دور مچ دست پیچاند،  شناسنامه را برداشت، پاشنه کفشها را ورکشید، و رفت، و شاید برای بار آخر رای داد. شده برخلاف میل حتی، شده به کسی که حتی قول نداده که ما را حتی از کنار تهدیگ  سوختهء مطالباتمان رد کند، کف مطالبات که پیش کش. حتی به همان سگ زرد که برادر شغال است، که حقیقتا هست، اما خود شغال نیست. حتی… حتی با وجود آخرین نگاه آن چشمهای خیره به دوربین و آن مادر که خاک گور پسرش را به آغوش کشیده و بن بست اختر و تو و من و آینده..

شاید که آینده از آن فرزندانمان باشد. از ما که گذشت.

Advertisements
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: