بایگانیِ ژوئیه 2013

از نگفتنی ها

قضیه از این قرار است که یک جایی به خودم آمدم دیدم ریدم.

گفتم خب چند خوردیم چرب و شیرین از طعام، عدد روی وزنه سه رقمی شد، قند بالا، آقا، قند بالا، سردرد امان برید، نفس بالا نیامد، قلب اعتراض که بار محنت نتوان کشید. برویم برای تغییر.

چه بسیار بودند دوستان همه چیز دان که رژیمهای روزی یک نصفه گل کلم و یک فنجان جوشانده استخدوس و رژیم تک خوری، رژیم کم خوری، رژیم ایطور خوری، رژیم اوطور خوری، راست خوری، چپ خوری، نشسته خوری، ایستاده خوری، کج خوری، صاف خوری و غیرو پیشنهاد کردند، ورزشهای سنگین تجویز کردند با روزانه سی عدد خرما و گفتند لاغر کن شوهرت را ندزدند. از مشاور و دوست و همسایه و خاله خانباجی گرفته تا مانتو فروش و بقال و غریبه. حتی یک روز در یکی از سفرهایم به تهران انگشت کوچک پای چپم – که بارها به در و دیوار و پایه میز و مبل و درخت خورده بود – را چنان کوبیدم به قرنیز بیخ دیوار که باد کرد و بنفش شد و دردش امان بریده بود. رفتم دکتر ببینم شکسته یا نه. منتظر که صدایم کنند زن میانسال کناری پرسید خانوم مشکل شما چیه؟ مشکل من درد بی درمونه خانوم، ایرانیها همه بالقوه دکترند یا حداقل ادعاشان میشود. خواستم توضیح دهم که انگشت کوچک پایم خورده به جایی و احیانا شکسته. منتظر جواب من نشد فورا پرسید به شما نگفتن مشکلتون مال چاقیه؟

این اخلاق هموطنانمان عمر مرا گایید. نتیجه این شد که دوری گزیدم از هر جمعی که سخن از چاقی و لاغری و هیکل است و راهکار دادن برای لاغر شدنم و بعضا متلک و کنایه و عشوه شتری دخترکان دم بخت باریک برای خودم و شوهرم، با طلبکاری تمام، گویی چون چاقم انسان نیستم و احساساتم بر انگیخته نمیشود و قادر نیستم هر کون نشسته ای که ته دلش امیدی بسته بدرم. این ها که میگویم نه اغراق است نه پیاز داغ نه هیچ کوفت دیگر. شما که شوهرتان ساعت دو نصفه شب از همکارش اسمس دریافت نمی کرد که آقای مهندس فلان چقدر حیف که تصمیم به مهاجرت دارید شما را دوست دارم و بعد از شما آن شرکت دیگر هیج جای ماندن نیست. شما که دخترخاله شوهرتان از کون شوهرش آویزان نبود و زل زل بهتان نگاه نمیکرد که این حق من بود تو بردی. به قران اینها که میگویم هست. توی ایران هست. خیلی هم هست. قضیه فقط دوستی و دور هم باشیم از سر و کول هم بالا بریم خوش بگذره نیست. انسانها خوشبختانه مجهز به سیستم دیتکت کردن نیت پشت کارهای دیگران و تشخیص کون دریدگی از کسخل گری هستند. فکر نکنم دیگر لازم به توضیح اضافه باشد، هست؟ اگر هست درخواستهای خود را به نشانی سوییس، کد پستی ارسال نمایید تا بیشتر بشکافم.

سخن کوتاه. سه هفته دیگر عمل میکنم. بایپس معده. از پذیرفتن هر توصیه پزشکی معذورم. دو سال است که برای این عمل آموزش میبینم و آماده میشوم. نیایید بگید نوه عمه عروسمون عمل کرد مرد. در عوض هرگونه روحیه دهی و امید دادن و آغوش باز نیازمندم. ترسهایی دارم که متعاقبا اعلام خواهد شد.

Advertisements

کرم

ساعت یک و نیم نیمه شب است و طبق روال همیشگی گشنه ام و زرشک پلو با مرغ در یخچال داریم اما نمیخورم، نه چون ساعت یک و نیم صبح است و انسان عاقل و باقل که به فکر سلامتی اش است در این هنگام پلو نمیخورد بلکه فکر آن کیسه سیب زمینی که یکی از دوتا سیب زمینی باقیمانده اش گندیده بود لزج شده بود و بوی فاضلاب گرفته بود از همه بدتر کرم، آه ان صحنه چندش انبوه کرمهای چاق که ته کیسه در هم می لولیدند از کله ام بیرون نمیرود. شانس آورده بودم که اهل منزل هوس پلو آبکش شده با تهدیگ سیب زمینی کرده بودند وگرنه من صد سال طرف سبد سیب زمینی نمی رفتم و معلوم نبود کرمها تا کجای زندگیمان پیشروی کنند، هرچند تا دسته در روح و روانم پیش رفته اند و حتی طعمشان را زیر زبانم حس میکنم و با این حال هنوز گشنه ام نصفه شبی اما هرکار میکنم فکر کرمها درکله ام وول میزند. کرمهایی که از هیچ یهو بوجود می آیند، از نا کجا می آیند و لانه میکنند، نه میفهمی کی و از کجا آمده اند نه میفهمی کی میروند و مثلا در گرمای تابستان دست به خایه نشسته ای رو به روی باد کولر و شرشر عرق میریزی و یکهو دست می کنی توی ظرف میوه یک هلو بر میداری با ناخن یک خط بر محیط هلو میکشی با دو دست دو نیمکره هلو را در خلاف جهت همدیگر میپیچانی هلو را باز میکنی یکهو کرمه سر برمی آورد از زندگی و میوه و تابستان و هلو بیزار میشوی. شاید هم نشوی. تابستان سال چهل و دو، یک ظهری، بعد ازظهری، ما، من و مامان و داداشا، در هال نشیمن کوچک خانه مان در اکباتان نشسته بودیم یادم نیست فیلم میدیدیم؟ سریال میدیدیم؟ فوتبال بود؟ زیر پنکه سقفی از گرما چت بودیم؟ یادم نیست.  پدرم در آن یکی هال تنها نشسته بود در خلوت خودش با صدای غِرغِر فن کویل ها، و هر از گاهی میوه پوست میکَند. بعد ما همان طور چت بودیم یکهو شنیدیم بابا از آن هال با یه لحن نازنازی ای میگوید » عه! سلام علیکم! حال شما؟». همه وحشت زده پریدیم وسط اون یکی هال ببینیم کی از کجا آمده، ما که ندیدیم کسی از در داخل شود. تلفن هم که این یکی هال داشت زیر کون یکی از ما چهارتا چاق له میشد، سال چهل و دو موبایل هم که نبود، ینی بود، اولین نسل موبایل که نوکیا زده بود و اندازه پَرک آجر بود و جیب بغل کت بابا را یه وری کرده بود بسکه سنگین بود و قطعا مجهز به تکنولوژی ویبره و سایلنت نبود. نگاه نکنید به موبایلهای الان که تبدیل به ابزار خانوم کشی شده، بله بچه های گل توی خونه، زمان ما خدا یکی عشق یکی موبایل زکی بود. سیم کارت یک کالای لوکس محسوب میشد و خود دستگاه موبایل ابزار کار سنگین به حساب می آمد. القصه پریدیم وسط هال، دیدیم کرم سبز کدری از وسط سیب بابا بیرون آمده. یعنی میخواهم بگویم کسانی هم هستند که واکنش نژاد پرستانه به کرم وسط میوه نشان نمیدهند و قلب مهربانی دارند ولی من هنوز هم، با کارد گیلاس را نصف میکنم و دو نیمکره را بر خلاف جهت هم میپیچانم و هسته را بر میدارم و اگر زیرش کرم نبود می اندازم گوشه لپم و هرگز از ترس کرم لذت انداختن گیلاس درسته گوشه لپ و تف کردن هسته ا‌ش را درک نکرده ام.

Advertisements