بایگانیِ مارس 2014

سوال: آخرین شب سال نود و دو را چگونه گذراندید؟ جواب: به لباس‌شویی و کسشر

ساقه‌ی لیسینتوس‌ها را که چیدم و در گلدان بلوری قرارشان دادم، و درست بعد از اینکه گلدان سنبل‌ها را که عوض کردم دلم یکهو گرفت.

دیروز صبح علی‌الطلوع رفتم تنها مغازه ایرانی شهر و سمنو و سنجد و نان‌نخودچی و نبات خریدم. بعد رفتم سوپرمارکت سبزی خریدم به قیمت خون اجدادم برای سبزی‌پلوی شب عید. بعد یکهو ور کافه‌نشینم لب به اعتراض گشود که از سنت بکش بیرون و به دنیای متفکران وارد شو، بلافاصله وارد اولین کافه شدم و در تراس جلوس کردم و فورا درخواست قهوه و روزنامه کردم و بلافاصله سیگاری آتش زدم که ژستم کامل شود، و سریع از صحنه عکس گرفتم و در اینستاگرام هوا کردم تا همه جهانیان بدانند. بعد از آنجا گلهای بنفشه زرد و قرمز و سفید خریدم و در بالکن کاشتم و شب بچه را بردم از روی آتش بپرد تا روح نیاکانش شاد شود. فقط سنبل مانده بود که امروز عصر بعد از کار خریداری شد. فردا باید شیرینی‌هایم را بپزم، گشنیز و جعفری و شوید و ساقه‌ی سیر را ساتوری کنم، بساط هفت‌سین را برپا کنم، بعد آشپزخانه را بتکانم و به اتفاق شوهر و دختر و دو دوست عذب آویزان بنشینم پای هفت‌سین و رادیو فردا. هیچ سالی در زندگی‌ام اینقدر مومنانه آداب نوروز را بجانیاورده بودم که امسال. خاصیت مهاجرت و غربت، آنهم غربتی بسیار دور و نامانوس از جامعه ایرانی، تورم رگ آریایی-اهوراییِ دوهزاروچندصدساله است. هرچه دورتر می‌شوی بیشتر چنگ می‌زنی به اصالتت. البته این درد انسانهای متوسط و عامی‌ای است که منم جزوشان هستم. عده‌ای چنان مرزهای روشنفکری و انتلکتوالیته را درنوردیده‌اند که در این مقال نمی‌گنجند. اما برای عامی‌ای مانند من که از بوی وایتکس و سرکه و سنبل دم عید به‌وجد می‌آید و هرروز با غرور به سبزه قد کشیده‌اش نگاه می‌کند، برای منِ متوسط که نهایت بلندپروازی‌ام نگه‌داشتن حاشیه امن زندگی‌ معمولی‌اش است، منِ نوستالژی‌زده‌ی قدیمی، منی که آخر آرزویم داشتن یک پیکان دولوکس مدل چهل‌ودوی قهوه‌ای رنگ با پنجره‌های سه‌گوشه‌ای که باز می‌شوند و گرداندن کافه‌ای کوچک در محله‌ای قدیمی و اصیل در تهران است، مهاجرت، مرا دچار عرق ملی کرده‌است. من از همان دسته‌ای هستم که با حرارت از آیین نوروزیمان برای اجنبی‌ها می‌گویم، وقتی کسی فکر می‌کند ایرانیان عرب هستند ناخودآگاه فورا جبهه می‌گیرم، من از همانهایی هستم که زعفران اعلا سوغاتی می‌آورم، از همانهایی که ایرانی بودنم را توی چشم جهانیان فرو می‌کنم. من یک آدم بسیار متوسط و عامی هستم. اگر قبلا مانیفست‌های روشنفکر پسند داده‌ام به‌دل نگیرید. یک تبی بود، آمد، و زود خشک شد و افتاد. اصلن می‌خواهم سنت و مدرنیته را باهم آمیزش دهم و «رزولوشن» سال نود و سه برای خودم بگذارم که تا آخر سال یک ایرانیِ خوب و موردپسند جهانیان شوم. چقدر در این لحظات دل‌گرفتگیِ آخرین شب سال نود و دو حال نوادگان کوروش کبیر را می‌فهمم. خدا عاقبتم را به‌خیر کند. عاقبت شما را هم.

Advertisements

امروز باید تهران می‌بودم، صبح زود از خانه پدری می‌زدم بیرون به هوای پیاده روی در کوچه پس کوچه های اوین درکه، بعد از نانوایی زیر پل سنگک تازه می‌خریدم و پنیر شبنم، برمی‌گشتم به خانه پدری، چای با عطر هل و زعفران دم می‌کردم، بساط نان و پنیر و سبزی خوردن تازه و گردو و مربای هویج مامان‌پز و خیار قلمی و کره پاک علم می‌کردم، بعد داد می‌زدم «پدَیْ، مادَیْ» – دقیقا به همین خنکی و لوسی- البته اگر خود زودتر از من بیدار نشده بودند، بعد از مادرم قول می‌گرفتم برای ناهار آش جو با کتلت بپزد و راهی لمکده می‌شدم و دوباره آنجا چای تازه دم سفارش می‌دادم و منتظر سارا می‌شدم و تا بیاید سیگاری آتش می‌زدم، و وقتی می‌رسید آنقدر غرق حرف می‌شدیم که چای یخ می‌کرد.
امروز باید تهران می‌بودم.

نرم نرمک می‌رسد لعنتی

صبح تا رسیدم فیلیپ گفت واااو! که البته چیز جدیدی نیست، او همیشه و در هرحال میگوید وااااو. گفت واااو چقدر شنیون و آرایش غلیظ چشم به تو می‌آید. نمی‌دانست که به من رفته است، نمی‌دانست چون از شب قبلش گریه مفصلی کرده بودم و صبح چشمانم باز نمی‌شدند و شبیه وزق شده بودم با پلکهای پف کرده‌ام سایه سیاه غلیظی پشت چشمانم کشیده بودم، نمی‌دانست که خسته بودم و بی‌انگیزه و بی‌همه‌چی موهای وزکرده ژل زده دیروز را جمع کرده‌ام و گوجه کرده‌ام پس کله‌ام. شنیون؟ هه.

منویلا گفت چقدر گوشواره‌هایی که دیروز دادمت خوبند. ولی خسته ای، گریه کردی. این پدرسگ حرف را نزده از کله آدم می‌قاپد. گیدا، شصت ساله، مامانِ سرِکارم، بی‌هوا بغلم کرد. گفت این چیزی است که لازم داری. بغلش بوی مامان خودم را می‌داد. گفت مامان خودت نیست من که هستم، تا بیاید هر روز بغلت می‌کنم. اشک در چشمان ریزش حلقه زد، یاد مادر خودش افتاده بود که در آغوشش جان داده بود. گفت من از بخشیدن لذت می‌برم، خواه پول باشد، خواه عشق، خواه شام و ناهار، خواه بغل. بعد گفت روزهایی در زندگی‌ام هست که به ژوزف (شوهرش) می‌گویم امروز اگر بمیری به تخمم هم نخواهد بود. خندیدم. برای اولین بار در دوازده ساعت گذشته خندیدم. گفتم نه دیگر اینقدر غلیظ.

عصر آفتاب قشنگی در سطح شهر پهن شده بود. بوی بهار می‌امد. از گردنبندهای دست‌سازِ منویلا یکی برای نسترن برداشتم. الیان، پنجاه و هفت ساله، با موهای یک‌دست خاکستری، با داغ فرزندی بر دل، گفت اسم دوستت چیست؟ گفتم نسترن. گفت یعنی چی؟ یادم آمد یک بار یک ایرانی به بخش آمد و همین که به فارسی شروع به معا‌شرت کردیم ساکت شد و خیره با ما نگاه می‌کرد. چند روز بعد کتاب چراغها را من خاموش میکنم را که به فرانسه ترجمه شده بود آورد و داد دستم. گفت من کلاریس میشوم و تا آلیس باش. گفتم خب. گفتم Eglantine. چندبار پلک زد، مکث کرد گفت چقدر نامهای شما زیباست، راستی به زودی وقت هرس کردن باغچه و گل کاری میرسد. بوی بهار می‌آمد. چه بوی بهاری می‌آمد.

ا

Advertisements