امروز باید تهران می‌بودم، صبح زود از خانه پدری می‌زدم بیرون به هوای پیاده روی در کوچه پس کوچه های اوین درکه، بعد از نانوایی زیر پل سنگک تازه می‌خریدم و پنیر شبنم، برمی‌گشتم به خانه پدری، چای با عطر هل و زعفران دم می‌کردم، بساط نان و پنیر و سبزی خوردن تازه و گردو و مربای هویج مامان‌پز و خیار قلمی و کره پاک علم می‌کردم، بعد داد می‌زدم «پدَیْ، مادَیْ» – دقیقا به همین خنکی و لوسی- البته اگر خود زودتر از من بیدار نشده بودند، بعد از مادرم قول می‌گرفتم برای ناهار آش جو با کتلت بپزد و راهی لمکده می‌شدم و دوباره آنجا چای تازه دم سفارش می‌دادم و منتظر سارا می‌شدم و تا بیاید سیگاری آتش می‌زدم، و وقتی می‌رسید آنقدر غرق حرف می‌شدیم که چای یخ می‌کرد.
امروز باید تهران می‌بودم.

Advertisements
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: