من هیچ پُخی نشدم

بله، درست خواندید، من هیچ پخی نشدم! قبل از اینکه به سن مدرسه برسم، عاشق آرایشگری بودم. همیشه هنگام بازی «هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش» سر اینکه من باید حتما آرایشگر شوم بساط قهر و منت کشی و «حالا اون بچه اس نمی فهمه» و «تو کوتاه بیا اون عقلش نمی رسه» به راه بود و از اونجا بود که فهمیدم آرایشگری فقط برای من جذابیت ندارد. البته ناگفته نماند که قبل از آرایشگری تصمیم داشتم به شکل مرد در آیم و پلیس شوم ومعتقد بودم لباس پلیس فقط به تن مردان برازنده هست، چرایش را نمی دانستم، تا جایی که به همه گفته بودم که «من می رم عمل می کنم مرد می شم بعد پلیس می شم». اینقدر گفته بودم که مادر شک کرده بود که نکند بین راه تغییر جنسیت دهم! غافل از اینکه منظور من از «عمل» معنای کودکانه آن که همانا تبدیل شدن به موجودی دیگر است بود، نه هیچ جراحی دیگری، که در آن سن اصلا فرق اعضای شریف تعبیه شده در بدن ذکور و اناث را نمی دانستم، و اصلا حتی فکرش را هم نمی کردم که این دو عضو روزی اینچنین به کارم می آیند!

دبستان که بودم، مصمم شدم مهندس شوم. فقط مهندس! هر کس می پرسید «مهندس چی؟ عمران، کشاورزی، مکانیک؟» در جواب می گفتم «هیچکدام، فقط مهندس»!

سن راهنمایی مصادف شد با بلوغ فکری و تصمیم گرفتم مهندس کامپیوتر شوم.

ورود به  دبیرستان من همزمان با دلزدگی شدید من از درس و دلبستگی وحشتناکم به موسیقی بود… آن زمان راه و رسم مبارزه را نمی دانستم، نمی دانستم  که می شود هم دل پدر و مادر را بدست آورد هم ارزشی برای توصیه هاشان قائل نبود، نمی دانستم می شود بدون خشونت طوری مبارزه کرد که نه سیخ بسوزد نه کباب. مثل یک دختر خوب سرم را انداختم پایین و در رشته ریاضی و فیزیک ثبت نام کردم. جو گیر شدم و مصمم به ادامهتحصیلم در رشته فیزیک شدم، شیفته فیزیک اتمی و کوانتوم شدم، غرق در مباحث الکترو مغناطیس و  ترمودینامیک و مکانیک استاتیک شدم و تصمیم گرفتم فیزیکدان شوم. به این نتیچه رسیدم که به درد کار کردن در محیطهای اداری نمی خورم و دوست دارم تا آخر عمر با محیط آکادمیک سر کنم. نمره فیزیکم هیشه 19، 20 بود و ریاضی و هندسه تحلیلی و حسابان و کوفت و زهرمارم 14،15! سال دو دبیرستان برادرم را می دیدم که تا 6 عصر مدرسه است و به خانه که می رسد شام می خورد و می خوابد. حتی مشاور مدرسه اش به مادرم هشدار داده بود که این امسال حتی مجاز به انتخاب رشته هم نخواهد شد، چون در مدرسه فقط فوتبال بازی می کند… ولی با همه این اوصاف رتبه 74 کنکور را کسب کرد و برق شریف قبول شد! و من از او الگو گرفتم، پیش خودم می گفتم این به این خنگی قبول شد من با این هوش سرشار نشوم؟ و نشدم! رتبه 10204 را کسب کردم و افسرده شدم، حتی انتخاب رشته هم نکردم… و شانس آوردم که مادرم مرا برای کنکور آزاد دور از چشم من ثبت نام کرده بود، چون با اسم این دانشگاه هم کهیر می زدم! وقتی اصرارهایش را می دیدم اینگونه توجیه می کردم که من از برادر که کم تر نیستم، تصمیم گرفته ام فیزیک شریف بخوانم و می خوانم. تصوری که از دانشگاه آزاد داشتم خیلی وحشتناک و غیر واقعی بود، فکر می کردم یک مشت بچه پولدار خنگ دور هم جمع شده اند و پول می دهند و نمره می گیرند! و حالا دست تقدیر مرا میان این بچه پولدارهای خنگ نشانده بود! آنهم چی، در رشته مورد علاقه مادرم و سابقا مورد علاقه خودم! کامپیوتر، آنهم سخت افزار!!! و یاد گرفتم که تصورات خود را جدی نگیرم و زود قضاوت نکنم و برای ماهیت وجودی هر چیزی ارزش بنهم و زیاد بر رسیدن به رویاهایم اصرار نورزم و دانشگاه آزادی ها را بچه پولدار خنگ انگار نکنم و درسهای این دانشگاه را جدی بگیرم چرا که ترم اول از فرط غیبت تربیت بدنی 1 را افتادم! و فهمیدم که من هیچ پخی نیستم چرا که در اینجا هم درجا میزنم و هی ریاضی مهندسی 9 می شوم و برای 1 نمره باید خفت و خواری بکشم و چشم و ابرو بیایم و گریه کنم و توی سر بزنم که آیا استاد سبک مغز و مستکبر دلش به حال من به رحم بیاید و 1 نمره تقدیمم کند… و متوجه شدم که دانشگاه آزاد اصلا مقوله شوخی ای نیست و کاملا جدیست و اساتید هنگام نمره دادن گویی می خواهند تکه ای از جان عزیزشان را بدهند و به دیدن دانشجویی که به دنبالشان می دود و زنجه مویه می کند به ارگا.سم می رسند … واین نیز بگذشت و موفق شدم 8 ترمه لیسانس خود را اخذ بنمایم و راهی بلاد کفر شوم. تصور فوق لیسانس آنهم در سخت افزار را هرگز به ذهن خود راه ندادم، چرا که دوباره غرور و خیالبافی بر من مستولی گشته بود و تصمیم گرفته بودم سنگی به غایت بزرگ بردارم و به عبارتی گنده بگوزم و از اول فیزیک بخوانم. و این مستلزم یاد گیری فرانسه بود، زبانی که تمام عمر را با نفرت از آوایش و گرامرش سپری کرده بودم، ولی یادش گرفتم و وارد دانشگاه شدم آنهم از سال دوم و آنجا بود که به مانند الاغ  در گل ماندم و هاج و واج به اطرافم نگریستم… آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری دهد؟ و از دور صدای سم اسبش را شنیدم و خود را در آغوشش فکندم و وارد وادی عاشقی شدم و بالکل بی خیال درس شدم. همکلاسی ای داشتم به غایت خوشمزه و تاریک اهل کشور کامرون. قبل از تعطیلات کریسمس به من می گفت:

Je sais que tu ne reviens pas de chez ton amour, pour toi, vaut mieux de laisser la physique pour les physiciens et aller chercher ton destin! می دانم که تو از پیش معشوق خود بازنمی گردی، تو بهتر است که فیزیک را به فیزیکدانان بسپاری و به دنبال سرنوشت خود بروی!

من به جان خریدم این نصیحت را و راهی ایران شدم برای تشکیل زندگی. آری می دانم، ازدواج مانعی برای درس خواندن من نبود، که من، خود بزرگترین مانع بودم! همسرم از من قول گرفته بود که برگردم و درسم را از سر گیرم و به من قول داده بود که به من می پیوندد و در همین گیر و دار بود که فهمیدم مسافری در راه دارم و عجله کرده ام و لعنت بر ک.اندومی که بی موقع پاره شود و لعنت به قرصی که به موقع خورده نشود و بهای این بی جنبگی  را یک سال 9 ماه پرداختم و بعد از آن دوباره تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و باز دوباره دخترکم به من مجال تحصیل نداد تا امسال که سر عقل آمدم و فهمیدم که فیزیک فقط یک خاطره برای من باقی می ماند و بهتر است کاری را که از اول باید می کردم را انجام دهم. ولی این رشته مزخرف سخت افزار که نه علوم کامپوتر است و نه الکترونیک و مباحث هر دو رشته را به صورت نیم بند در خود جای دارد در سایر نقاط دنیا چه نامیده می شود؟ سیلابس درسی من باعث خنده و کرکر دیگران است. من مهندس کامپیوتر، پایگاه داده نمی دانم. من مهندس کامپیوتر الکترونیک دیجیتال می دانم در حد خدا! من مهندس کامپیوتر در هوش مصنوعی مانند بوق می مانم. من مهندس سخت افزار از VLSI یک خاطره محو در خاطر دارم در عوض شناخت من از ریز پردازنده ها از خودشان بیشتر است. شبکه می دانم اما مهندسی اینترنت نمی دانم! چون اولی مال هر دو گرایش است و دومی مال نرم افزار… به همین دلیل در یک رشته کاملا بیربط (البته نه خیلی) ثبت نام کرده ام و همچین ملام کلاسهایم را دودر می کنم تا سال دیگر که دخترک به مدرسه رود…

اکنون همکلاسیهای دوره لیسانسم در دانشگاههای خوب دیا ادامه تحصیل داده اند و برای خود کسی شده اند و یایا (دوست تاریکم) سال اول دکترا خود را شروع کرده و من در منجلاب از این شاخ به آن شاخ پریدن خود دست و پا می زنم!

ولی همه اینها بهانه بود، من خود ت@#$%م درس خواندن و مفید بودن ندارم. من هیچ پخی نیستم. من برخلاف سایر دوستان وبلاگ نویس نه یک شغل دهن پر کن دارم، نه دانشجوی خفن پی اچ دی، نه مددکار اجتماعی هستم، نه یک پزشک حاذق دانشجوی سال آخر پزشکی، نه یک نابغه تیز هوشانی، نه یک هنرمند بی همتا هستم، نه بهترین مادر دنیا، نه بهترین همسر دنیا، نه یک کدبانو، نه یک مایه دار، نه یک بیزینس ومن، نه یک نویسنده توانا نه هیچ چیز دیگری… من یک علاف می باشم، یک انگل  که اگر مجبور نبود، معدود موفقیتهای کسب شده را هم به دست نمی آورد. اگر مجبور نبود نه کامپیوتر می خواند نه فرانسه یاد می گرفت نه عاشق می شد نه مادر می شد و نه دانشجوی فوق لیسانس، یک موجود تک سلولی می شد که به یک آلونک خیلی خیلی کوچک، در حد 2متر در 2متر، یک رختخواب راحت، یک لپ تاپ یا دسک تاپ، اصلا هر کوفتی که یک سیستم عامل قابل قبول در حد ویندوز 98 رویش نسب شده باشد و حد اقل یک مودم 56k برای اتصال به اینترنت داشته باشد ( سرعت اینترنت مهم نیست چون کلا از عجله خوشم نمی آید) راضی است و تنها خواسته اش این است که به یک منبع نا متناهی سیگار و گاز فندک و چای متصل باشد…

حالا ببیینم چند درصدتان بعد از خواندن این پست همچنان یار من باقی می مانید!

Advertisements

لطفا سوال نفرمایید

پست قبلی را فرستادم به زباله دان تاریخ، بس که مشمئز کننده بود. لطفا سوال نفرمایید.

ایده های سازنده همیشه در این 3 حالت به ذهن خطور می کنند: در مستراح و بعد از 3x و سومی را الان به خاطر ندارم. لطفا سوال نفرمایید.

امروز در حالت اول یک ایده طلایی به سرم زد، امشب بعد از حالت دوم یک ایده طلایی تر، درست متضاد ایده اول جلوی چشمم آمد که رد خور نداشت، و همین چند لحظه پیش در حالت سوم سیر می کردم (هنوز جزئیات این حات یادم نمی آید، لطفا سوال نفرمایید) که نور امید در دلم روشن شد و وحی بر من نازل شد و منقلب شدم و فهمیدم دو ایده قبلی در برابر این آخری جوکی بیش نیستند. و اینگونه شد که تصمیم گرفتیم نه با easy jet،  نه با قطار، نه با اتول نه با موتور نه با شتر و نه با هیچ کوفتی امستردام نرویم و در همین شهر متروک و همین خانه بمانیم و فیلم ببینیم و سریال در پیت دانلود کنیم و نان بپزیم و کیک درست کنیم و برای بچه «یوت» کنیم و جیغ بکشیم و بازی کنیم و کتاب بخوانیم و تاب تاب سور سور کنیم و بخوریم و بخوابیم و حوصله مان سر برود و خوشی بزند درست زیر دلمان و افسرده شویم و زانوی غم به بغل بگیریم و اعصابمان خرد شود و به هم پیله کنیم و خون هم را در شیشه کنیم  و عبرت بگیریم و قدر لحظاتمان را بدانیم و با هم مهربان باشیم و همدیگر را ماچ کنیم و … کنیم و پدر و مادر نمونه ای برای فرزندمان باشیم و هرچه دستور می دهد گوش کنیم و بدین ترتیب تعطیلات عید پاک خود را در عیش و نوش و لهو و لعب کامل  بدون اینکه از جایمان تکان بخوریم بگذرانیم. این بود انشای من.

Gloomy sunday

یکشنبه ای بسیار معمولی را گذراندیم، هم من، هم طرف، هم بچه. طبق معمول هر روز دخترک بر بالین من حاضر شد، انگشتش را درچشمان مادرش فرو کرد و اوامر روزانه را ابلاغ کرد و رفت، «پاشو چِش نبند»، «چش نبند سَرده ببین» (یعنی از پنجره بیرون- جایی که در آن هوا سرد می باشد- را نگاه کن، به عبارتی یعنی من بیدار شدم و تو حق نداری وقتی بیدارم خواب باشی)، » یوت کن، پوکویو Pocoyo بذار» (یعنی از یو تیوب برایم پوکویو بگذار)، «می خوام lazy town ببینم برقصم، یوت کن»، «من خیلی گوروسنه امه، پاشو ماست کثیف بیار بخورم کارتون ببینم» (ماست کثیف ماست با نعناست، ماست تمیز ماست بی نعناست). نیازی نبود به ساعت نگاه کنم، ساعت خواب بچه را می دانستم، 8 بود، ولی امروز 8 نبود، 9 بود! و من همچنان در خواب غفلت، به سان انگلی در اجتماع، به سان یک سربار و نخاله که برایش اهمیتی ندارد آنچه پیرامون او می گذرد، ساده لوحانه بر این باور بودم که دخترک یک ساعت دیرتر بیدار شده، و الهی ننه اش به قربان چشمان گربه ایش برود که ملاحظه  اش را کرده و گذاشته یک ساعت بیشتر بخوابد و چه خوب که کسر خواب چند روزه را با همین یک ساعت تا حدی جبران کرده ام و حالا اینقدر انرژی دارم که بروم اتاق گریم  که کرم پودر روشن به صورت و سرخاب به گونه ام بمالند و موهایم را مدل آن خانم در کارتون «حنا دختری در مزرعه» که یک پسرک داشت بی آزار، بالای سرم به صورت گوجه ای جمع کنند و یک پیراهن تترونی چهارخانه قرمز و سفید آستین کوتاه دکمه دار تا یک وجب زیر زانو و رویش یک پیشبند جیب دار سفید با نقش یک آلبالوی دوقولوی بزرگ روی سینه به تنم بپوشانند و مرا در هیبت یک زن خانه دار و کدبانویی تمام عیار راهی آشپزخانه کنند. و من شروع کردم، ته چین مرغ برای ناهار، کیک دو رنگ برای عصرانه و سالاد ماکارونی برای شام، خانه دسته گل، کتری در حال قُل قُل، بچه مثل یک عروسک تپل، پدر بچه توی تخت خواب مثل یک آدم تُنبُل (ضرورت شعری)! این حالت دو ساعت ادامه داشت، دو ساعتی بس شیرین در نقش زنی خانه دار و صد البته با سلیقه. نقشی که ذاتا و ماهیتا چندان با من جور در نمی آید، ولی  در این دوساعت فهمیدم که خانه داری، از لذت بخش ترین کارهای دنیاست، به شرط آنکه روز خود را خوب شروع کنی، روحیه در کیفیت این شغل تاثیر مستقیم دارد، والبته اندام مناسب که من از آن بی بهره ام، با بیماری «گشودگی مقعدی» جور در نمی آید و اگر از این بیماری رنج می برید به هیچ عنوان سراغ این شغل و شغلهایی از این دست نروید، همچنین انسانهای پر چانه خانه دارهای خوبی نیستند، آهان این را هم بگویم که خانه داری از آن شغلهاییست که سن بازنشستگی در آن پایین است، حدودا 50، قدیم  تا پایان عمر زنان به این شغل شریف در ازای پرداخت نفقه به شیوه «شل کن سفت کن» اشتغال داشتند ولی الان دیگر » کان گشاد» و «آب هندوانه» و زندگی ماشینی تاثیر به سزایی در پایین آمدن سن بازنشستگی و همچنین چند و چون این کار دارد. همچنین از حالت تک جنسیتی در آمده و مختلط شده است(برادران توجه داشته باشید که شما نیز می توانید به عنوان یک گزینه برای انتخاب شغل خانه داری را مد نظر داشته باشید) و بیشتر کارها مکانیزه شده است. خلاصه اینکه خانه داری شغل انبیاست، کاش خود انبیا هم این را می دانستند، و بدین سان روزگار بهتری داشتیم!

دوساعت که گذشت، یعنی بر طبق ساعت دیواری اتاق خواب ساعت 10:30، نگاهی به ساعت تاقچه ای بالای تلویزیون انداختم و با تعجب متوجه شدم که دقیقا از یک ساعت پیش این ساعت به خواب رفته است. و من همچنان به سان یک یابو، متوجه نشدم. چند بار دیگر با چند ساعت به خواب رفته دیگر مواجه شدم ولی بازهم نگرفتم.  نیم ساعت بعد دوستی زنگ زد و تعریف کرد که امروز 7 بیدار شده فهمیده که این اجنبی های دست نشانده امپریالیسم دوباره در کار خدا دخالت کرده اند و ساعتها را به جلو کشیده اند… جمله او تمام نشده بود که ضربان قلبم رفت بالا و فشارم آمد پایین و چشمانم سیاهی رفت… متنفرم از آدمهایی که وقتی ازشان می پرسی امروز چندم است می گویند نمی دانم، منزجرم از کسانی که ساعت نمی دانند، متعفنند کسانی که نمی دانند یا برایشان  مهم نیست بدانند که چه روزی ساعتها تغییر می کنند… و من، خود سر دسته آنانم!  من که همه deadline ها را فراموش می کنم، من که همیشه دیر می رسم، من که حساب سال و ماه و روز و ساعت از دستم در رفته است…

چرا فکر کردم یک ساعت بیشتر خوابیدم؟ حالا که خوب فکر می کنم می بینم که از اولش هم احساس خستگی و رخوت همیشگی را به هنگام بیدار شدن داشتم. انگیزه ام را از دست داده بودم، خوابم می آمد. یکشنبه بود، منفور ترین روز هفته…

Sunday is  gloomy
With shadows I spend it all
My heart and I
Have decided to end it all
Soon there’ll be candles
And prayers that are said I know
But let them not weep
Let them know that I’m glad to go
Death is no dream
For in death I’m caressing you
With the last breath of my soul
I’ll be blessing you

آری، من یک انسان نازک نارنجی هستم، من یک نا مرفه بی درد هستم، زود خودم را می بازم، حتی در مقابل ندانستن تاریخ تغییر ساعت. به شدت حساس نسبت به یکشنبه، روزی که تکلیفش با خودش معلوم نیست، روزی که افسردگی می آورد در حد فکر کردن به تمام کردن زندگی… سر بچه یک داد جانانه زدم، گریم خیالی ام را پاک کردم و خیلی زود نقش عوض کردم و تبدیل به همان انسان کرخت و بی حال و غمگین همیشگی شدم و روانه تختخوابی شدم که در آن کسی، یک مرد، به صورت اُریب در قطر تخت خوابیده بود، مردی که به دلخواه خود از میان انبوه ساعتهایی که جای جای این خانه به چشم می خورند، چند تایی را برای نمونه یک ساعت به جلو کشانده بود و خوابیده بود… با لنگ و لگد هولش دادم آنور و خوابیدم، دخترک هم که نگهبان تخت خواب ماست سر رسید و خود را به زور میان پدر و مادر چپاند که خدایی نکرده کاری صورت نگیرد. خوابیدیم و خوابیدیم و حتی برای خوردن آنهمه غذای لذیذ دستپخت من در نقش کدبانو حال نداشتیم بلند شویم، و روزی که می توانست برخلاف یکشنبه های دیگر، یک روز مفرح و پر جنب و جوش به سبک ایرانی باشد، دوباره تبدیل شد به یک یکشنبه معمولی … طرف می گوید پیر شده ای، مادر می گوید افسرده شده ای، پدر می گوید تنبل شده ای، برادر هم طبق روال سالهای پیش می گوید چاق شده ای… بچه هم می گوید: » خیلی پَتوسکه (پدر سوخته) شدی ها»!

این نوشته سراسر هجو است، این وبلاگ سراسر بی خود است، این اینترنت سراسر ابتذال است، این خانه سراسر زشت است، این زندگی سراسر بی خاصیت است، این …سراسر…بی…، این… سراسر….

خوش به حال روزگار…

نرم نرمک می رسد اینک بهار…

و من همچنان مات و مبهوت و در حیرت! سال 88 تمام شد؟! چه خوب! چه خوب که زود تمام شد… اما برای من ملموس نیست، نمی دانم، شاید به خاطر حال و هوای غربت و این غربیهای غربزده و مورد تجاوز فرهنگی قرار گرفته است که پا روی تمام سنت ها و اداب و رسوم ما گذاشته اند و حیا را خورده اند و آن یکی را (دقیقا یادم نیست کدام یکی را) قی کرده اند و نمی فهمند که 365 روز گذشته و زمین 365 دور به دور خود و یک دور به دور خورشید گردیده و ما را کلا دور زده و برگشته سر جای اول. دِ نمی فهمند دیگر، نمی فهمند چون جزو قوانینشان نیست، چون در سیستمشان تعریف نشده، چون فکر می کنند که مبدا تاریخ 4 سال بعد از میلاد مسیح است، که آنهم ماه و روزش حتی مبنای تاریخی ندارد، چون خیلی گاگولند، خیلی! شاید هم چون عید به خانه ما نیامده، یعنی من تمام تلاش خود را به کار بسته ام اما این خانه را سرِ سامان گرفتن نیست، چون همه خنزر پنزرها و کاسه بشقابها و رخت و لباسهایمان شورش کرده اند و آرام و قرار ندارند و وقتی مرتبشان می کنم و سر جاهایشان قرار می گیرند، صدای اعتراض و تحرکشان را از گنجه ها و قفسه ها به خوبی می شنوم و تا غفلت می کنم انقلاب می کنند و به گوشه و کنار خانه سرازیر می شوند… و من می دانم رهبرشان کیست، رهبرشان آن طفل دو ساله ایست که لگو ها را وسط هال خالی می کند و می گوید : » می خوام خونه بساختم «! همان طفل دو ساله ای که به محض بیدار شدن جیغ کشان می گوید :» مردسه ام دیر شد!» و کوله پشتی را بر دوش می اندازد و همه لباسهای خود را از کمد در می آورد و با اضطرابی ساختگی لباسهایش را انتخاب و به تن می کند (پاها داخل آستین بولیز، سَرِ مامان-روسری مامان- دور گردن، بادی به عنوان کلاه و کفشها به صورت لنگه به لنگه) و از انتخاب خود پشیمان و لباس تعویض می شود و این چرخه ادامه می یابد تا جایی که به سراغ لباسهای چرک برود و لک روی لباسهایش را ببیند و به مامانش دستور دهد که «بشور لبا سُش» و مامان گوش فرا دهد و بچه فریاد سر دهد که » بـِشتاران (در قاموس بچه همان لباس ولی از نوع دامن دار و چین بالا چین معنی می دهد) خیسه» و بی خیال تعویض مد شود و به سراغ کابینت های آشپز خانه برود و لگن و تُرُشبالا (آبکشِ کرمانی ها) و کفگیر را در بیاورد و ته مانده صبحانه خود شامل «شیر شیکولاتی» و «سِلِناک» یا چایی با نون «پَرین» یا «تخم خورت» را درون آنها بریزد و «ایجوری ایجوری هَم هَم» کند (هم بزند) و به زعم خود آش «دوروس» کند و بعد جارو بر دارد و تمیز کند. و این هنوز اول ماجراست…

بهترین عید ما در سالهای اخیرعید 87 بود. آنزمان که دخترکم 9 ماه داشت و همه خانواده در کنار هم و در تهران بودیم و مثل آدم کارگر گرفتیم و خانه تکانی کردیم و فرشها را به قالیشویی سپردیم و پرده ها را به خشک شویی. و مثل آدم خرید عید کردیم و ماهی قرمز توی کیسه و تنگ ماهی و سبزه توی کوزه از خیابان بنی هاشم و سمنو از عمه لیلا خریدیم به همراه سنبل و سنجد و هفت سین چیدیم به دور آینه و شمعدان عروسیمان و سر سال تحویل لباس نو به تن کردیم وبه دور سفره گرد آمدیم و چشمهایمان را بستیم تا توپ تحویل سال بـِدَر شود. و این فقط در ایران امکان پذیر است… که از آن سال به بعد دیگر چنین نوروزی به خود ندیدیم، چون غربت نشین بودیم و در حال اسباب کشی و درست سر سال تحویل امتحان داشتیم و هر کدام یه ور درگیر بودیم. و امسال نیز چنین خواهد بود.

اما اهمیتی ندارد، مهم این است که سال 88 تمام شود، سالی که با اوج گرفتن شروع شد ولی این در اوج بودن دیری نپایید و با مُخ سقوط کردیم و هاج و واج سقوطمان را نظاره کردیم… سالی که اگر نگویم هر روزش ولی هر چند روز یک بار گریستیم و گریستیم و فحش دادیم و گلوی خود را اینجا و آنجا پاره کردیم و استراتژی چیدیم و دلسرد شدیم و یاد گرفتیم که به آنها اعتماد نکنیم و خارج نشینان برای داخل نشینان نسخه نپیچیم و تند روی نکنیم و راد.یکالیزه نشویم و مسا.لمت.آمیز باشیم و حق و حقوقمان را به صورتی کاملا متمد.نانه از و.حو.ش بگیریم! و خارجکی ها هم انگشت حیرت بر دهان گرفتند و با ما اعلام همبستگی کردند و در محکومیت کار های بَد بَدِ و.حو.ش، مچ بندشان را با ما همرنگ کردند و این پیروزی بزرگی بود! البته خوبیهایی هم داشت، اینکه پرده ها کنار رفت و چهره واقعی آدمها نمایان شد و آنانکه خواب بودند، بیدار شدند، آنانکه بیدار بودند سربلند و آنانکه خود را به خواب زده بودند رسوا شدند… اصلا بیخیال، قرار بود قینوس بگوییم، نه سخنان گُنده گُنده!

و من از همین تریبون اعلام می کنم، که دوستتان دارم. شما که به درد دل من گوش می سپارید و نظر می دهید و مرا تنها نمی گذارید، شما که راهکار می دهید، شما دوستان نادیده ام که نزدیک تر از دوستان دیده شده ام هستید، که حرفهایی از من شنیده اید که آنها هرگز نخواهند شنید، که می دانید که هجو می گویم ولی بازهم همراهیم می کنید! دوستانی چون زادسرو، که اولین دوست وبلاگی منست و من مفتخر به این دوستی، آیه که ماهها خواننده خاموش وبلاگش بودم و می خواندمش و انرژی می گرفتم و انگیزه برای نوشتن و با اولین دعوت من، بدون منت و غرور، دوست و «خواهر جون» من شد، گلمریم، مامان مهربان و نوستالژیک که با هر نوشته اش و اصلا شخصیت و گفتارش مرا به کوچه ها و خیابانهای منحصر به فرد تهران و خاطراتی که در تهران داشتم می برد، فینگیل بانوی خلاق و پر انرژی، «قهوه و سیگار» که همچنان درگیر اسمش و مرامش هستم! شکیب شاعر و جدی، آتوسا، مهتر و سرور خاندان، صبا دوست نادیده و نزدیکم، مریم بوکسور که هولوپی افتاد درون قلب مامان! و همه و همه که جزئی جدا نشدنی از خاطراتم شده اید و هر جا که می روم همراه من هستید. برای همه تان آرزوی شادی و پیروزی و بهروزی می کنم و امیدوارم مرا با خاطره خوش به خاطر بسپارید….

بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک…
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگــار

… خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتــاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

اَه اَه اَه

آهای بنده خدایی که الان مثلا مریضی، فکر کردی من نمی دونم 50% این آه و نا له ها الکی و برای جلب ترحم دیگرانه؟ فکر کردی نمی دونم حالت از قبل هم بهتره و اگه اراده کنی می تونی مثل فرفره دور خودت بچرخی و یک مهمونی پنجاه نفره رو بگردونی؟! فکر کردی نمی دونم وقتی حواسمون به جای دیگه غیر از تو جلب می شه فوری آه اوه آخ اوخت می ره هوا که یک کم خدایی نکرده تورو ندیده نگیریم و در همه لحظات این رو در نظر داشته باشیم که باید شش دانگ حواسمون به تو باشه نه کس دیگه، حالا اگه من در هنگام رنده کردن پیاز شَست خودم رو هم باهاش رنده کردم هیچ اهمیتی نداره، مهم اینه که بدونیم که «تو» مهمی، تو باید مرکز توجه باشی..

هدفت چیه؟ که من رو بکشونی اینجا ازم سواری بگیری و وقتی خوابم تا صبح 200 مرتبه بیای بالا سرم و من رو بیدار کنی و بگی » وقتی خوابی پشتت رو به بچه نکن» ؟؟؟؟ صبح هم که بیدار شدم هزار تا خرده فرمایش داشته باشی و تا دو دقیقه دیر کردم خودت دست بکار بشی و با هنّ و هون و آخ و اوخ یه جوری کار کنی که دل هر آدم سنگدلی برات به درد بیاد و اگه کسی ازت پرسید چرا با این وضع و حالت داری کار می کنی یه نگاه موزیانهء مظلوم نمایانه بهم بندازی و با لطافت و مظلومیت هرچه تمام تر بگی :» خوب من نکنم کی بکنه» !!! من نکنم کی بکنه؟ خیلی بی انصافی، خیلی…دو شبانه روزه که خونه و زندگی و شوهر و درس و کار و کنج آروم و دوست داشتنی خونه ام رو ول کردم اومدم پیشت کمک دستت که تو دست به سیاه و سفید نزنی، چون دوستت دارم، چون شوهرتو دوست دارم، چون وظیفه خودم می دونم که وقتی حال خوشی نداری بهت کمک کنم، که هرچی از دستم بر می آد برات انجام بدم. چون مهربونم، چون زیادی مهربونم، چون هیچ کس مثل من فکر نمی کنه، هیچ کس برای هیچ کس بدون هیچ چشمداشتی اینقدر مایه نمی ذاره در حالی که مطمئنه که تهش یه بدهکاری و یه چیزی ار توش در می آد…

باشه. تو مریض. اصلا تو مریض ترین آدم دنیا. اگه اینجوری حال می کنی من هم حرفی ندارم. همه جا به صورت کتبی گواهی می دم که تو خیلی مریضی. ولی خودت که می دونی نصفش فیلمه، شوهرت هم می دونه، همه می دونن، همه از مدل تلفن صحبت کردنت که اولش با صدای نزار الو می گی و با فلاکت هرچه تمام تر شرح حالت رو به همه می دی ولی یواش یواش صدات بهتر می شه و آخرش با شنگولی خداحافظی می کنی و گوشی رو می گذاری، می فهمن. نکن عزیزم، نکن. چه کمبودی داری؟ غیر از اینه که این دردی که الان می گی بهش مبتلا شدی خودت برا خودت به ارمغان اوردی؟ که بگی خیلی کار می کنی و خیلی فداکاری و خیلی زن زندگی هستی؟ باشه، من تک تک آدمهایی که میشنا سنت رو مجبور می کنم که قبول کنند که تو مظلوم ترین و فداکار ترین و کدبانوترین و پرکارترین و تنهاترین زن دنیا هستی. فقط جان هرکی دوست داری، بگذار بچه ام رو اون جور که خودم صلاح می دونم تربیت کنم. گند نزن به همه تلاشها و زحمت هام. وقتی ماهها زحمت کشیدم و جیغ بنفش شنیدم و لنگ و لگد خوردم از این بچه که بهش یاد بدم به جز» شیر شیر پوست» هم غذاهای خوشمزه دیگه ای وجود داره که اگه نخوره به قول خودش «کوچولو می بونه» ، خاطرات زمانی که فقط شیر شیر پوست می خورد رو بهش یاد آوری نکن، که بچه تا صبح خوابش نبره و گریه کنه که «چرا شیر شیر صورتی روش عکس پسر داره  نمی خری؟ دیگه دوسش ندارم».

انگار من از جنس آهنم. انگار همه زنهای دنیا مریض می شن و من نمی شم. همه برای شوهر ها و اطرافیانشون ناز دارند و عزیز می کنند خودشون رو، ولی من نه. بلد نیستم آقا جان، بلد نیستم! سرما می خورم ولی هرّ و کِرّم هواست به خاطر حفظ روحیه اطرافیانم. بدترین نوع زایمان رو تجربه می کنم و مرگ رو جلو چشمام می بینم ولی دو ساعت بعدش نیشم تا بنا گوش بازه و مشغول به لودگی و مسخره بازی، چون از انرژی منفی ای که آه و اوه ناشی از بیماری در هوا پخش می کنه متنفرم… همین هم باعث شده همه فکر کنن من نه مریض می شم نه خسته، نه معترض… کاش بلد بودم یه ذره، فقط یه ذره ناز کنم… بلد نیستم… اگه بلد بودم تو همین دنیای وبلاگی کمی ناز کردن و کلاس گذاشتن رو اجرا می کردم…

Advertisements