امروز باید تهران می‌بودم، صبح زود از خانه پدری می‌زدم بیرون به هوای پیاده روی در کوچه پس کوچه های اوین درکه، بعد از نانوایی زیر پل سنگک تازه می‌خریدم و پنیر شبنم، برمی‌گشتم به خانه پدری، چای با عطر هل و زعفران دم می‌کردم، بساط نان و پنیر و سبزی خوردن تازه و گردو و مربای هویج مامان‌پز و خیار قلمی و کره پاک علم می‌کردم، بعد داد می‌زدم «پدَیْ، مادَیْ» – دقیقا به همین خنکی و لوسی- البته اگر خود زودتر از من بیدار نشده بودند، بعد از مادرم قول می‌گرفتم برای ناهار آش جو با کتلت بپزد و راهی لمکده می‌شدم و دوباره آنجا چای تازه دم سفارش می‌دادم و منتظر سارا می‌شدم و تا بیاید سیگاری آتش می‌زدم، و وقتی می‌رسید آنقدر غرق حرف می‌شدیم که چای یخ می‌کرد.
امروز باید تهران می‌بودم.

Advertisements

نرم نرمک می‌رسد لعنتی

صبح تا رسیدم فیلیپ گفت واااو! که البته چیز جدیدی نیست، او همیشه و در هرحال میگوید وااااو. گفت واااو چقدر شنیون و آرایش غلیظ چشم به تو می‌آید. نمی‌دانست که به من رفته است، نمی‌دانست چون از شب قبلش گریه مفصلی کرده بودم و صبح چشمانم باز نمی‌شدند و شبیه وزق شده بودم با پلکهای پف کرده‌ام سایه سیاه غلیظی پشت چشمانم کشیده بودم، نمی‌دانست که خسته بودم و بی‌انگیزه و بی‌همه‌چی موهای وزکرده ژل زده دیروز را جمع کرده‌ام و گوجه کرده‌ام پس کله‌ام. شنیون؟ هه.

منویلا گفت چقدر گوشواره‌هایی که دیروز دادمت خوبند. ولی خسته ای، گریه کردی. این پدرسگ حرف را نزده از کله آدم می‌قاپد. گیدا، شصت ساله، مامانِ سرِکارم، بی‌هوا بغلم کرد. گفت این چیزی است که لازم داری. بغلش بوی مامان خودم را می‌داد. گفت مامان خودت نیست من که هستم، تا بیاید هر روز بغلت می‌کنم. اشک در چشمان ریزش حلقه زد، یاد مادر خودش افتاده بود که در آغوشش جان داده بود. گفت من از بخشیدن لذت می‌برم، خواه پول باشد، خواه عشق، خواه شام و ناهار، خواه بغل. بعد گفت روزهایی در زندگی‌ام هست که به ژوزف (شوهرش) می‌گویم امروز اگر بمیری به تخمم هم نخواهد بود. خندیدم. برای اولین بار در دوازده ساعت گذشته خندیدم. گفتم نه دیگر اینقدر غلیظ.

عصر آفتاب قشنگی در سطح شهر پهن شده بود. بوی بهار می‌امد. از گردنبندهای دست‌سازِ منویلا یکی برای نسترن برداشتم. الیان، پنجاه و هفت ساله، با موهای یک‌دست خاکستری، با داغ فرزندی بر دل، گفت اسم دوستت چیست؟ گفتم نسترن. گفت یعنی چی؟ یادم آمد یک بار یک ایرانی به بخش آمد و همین که به فارسی شروع به معا‌شرت کردیم ساکت شد و خیره با ما نگاه می‌کرد. چند روز بعد کتاب چراغها را من خاموش میکنم را که به فرانسه ترجمه شده بود آورد و داد دستم. گفت من کلاریس میشوم و تا آلیس باش. گفتم خب. گفتم Eglantine. چندبار پلک زد، مکث کرد گفت چقدر نامهای شما زیباست، راستی به زودی وقت هرس کردن باغچه و گل کاری میرسد. بوی بهار می‌آمد. چه بوی بهاری می‌آمد.

ا

روح سرماخورده

سرما خوردگی دیگر عن قضیه را در آورده و تمامی ندارد. ژواکیم، فیلسوف بزرگ بخش، میگوید که سرماخوردگی ات روحی است و دیگر ربطی به جسمت ندارد. در خودم که فرو میروم و بیشتر فکر میکنم میبینم حق دارد. ولی روح سرماخورده را درمانی نیست. آنهم زمانی که کیلومترها از تهران بهاریِ آسمان آبی ات دور هستی و مورد هجوم خاطرات مزخرف قرار گرفته ای و هوای دورور برت چنان ناجوانمردانه سرد و خشک است که هیچ قیمه بادمجانی خوبش نمی کند. قسمت زشت ماجرا این است که مدام دهندره می کنی و شبها قبل از هشت خوابت میبرد با این حال صبحها از فرط خواب چشمانت ریز شده است و سوژه داده ای دست لوییک که چپ و راست چشمانش را ریز کند و ادایت را در بیاورد، با دومتر قد و صد کیلو وزن و کله کچل. خوبیش به این است که کمتر کار سرت میریزند و کمی هم دل میسوزانند و هوایت را هم دارند. تازه چای و شکلات تلخ هم برایت می آورند. کاش حالم آنقدر وخیم بود که پول ناهارم راهم حساب میکردند. یا تا خانه کولم میکردند. و بعد خانه ام را مرتب میکردند. شام میپختند، به بچه ام میرسیدند، هوایش را داشتند تا مشقهایش را بنویسد و شامش را میکشیدند تا مادر خسته و کوفته و بی حوصله و بیمار و پدر خسته تر و کوفته تر و پرمشغله اش دمی استراحت کنند.

حال که دیگر ژواکیم یادم داده دیگر از این اصطلاح بیرون نمیکشم. روح سرماخورده. اینقدر میگویم تا جنده شود. روح سرما خورده روح سرماخورده روح سرماخورده. روحی که از همهجایش آب آویزان است. روحی که سرفه که می کند همه محتویات شکم و دل و روده و اعما و احشایش بیرون میریزد. روح بیرون ریزنده. ها؟ روح بیرون ریزنده. روحی که عیان است، پس چه حاجت به بیان است؟ روح عیان. آها. روح عیان. و تنها.

چقدر مزخرف میگویم.

کاش حد اقل برف ببارد.

صدبار اگر توبه شکستی، بازم میشکنی.

دیشب خواب دیدم من و طرف رو به مرگ هستیم. مرگ واقعی.

خواب دیدم دردی شدید قفسه سینه ام را دربرمیگیرد و راه نفسم را بسته است. مدام تلاش میکنم فریاد بزنم، همه زور و فریادم را گلوله میکنم در حنجره ام اما صدایی در نمی آید. تلاش میکنم طرف را صدا کنم اما نمیشود. نمیتوانم. میخواهم دستم را به بازویش برسانم اما نمیرسد. فقط میفهمم که او نیز به همین درد دارد جان میدهد. ترس تمام وجودم را گرفته، ترس از مرگ. اگر بمیریم دخترمان چه میشود؟ دختری که در اتاق کناری خوابیده و چشمانش سبز و خاکستری است. با خود فکر میکنم پس مرگ آنچنان که میگویند راحت نیست. تمام شدن چنان هم ساده نیست. فکر میکنم چرا سیگار کشیدم؟ چرا نفهمیدم؟ اگر نمیرم دیگر طرف سیگار نمیروم.
بعد دیگر فقط درد است، درد، درد، درد.

با فریاد از خواب میپرم. دردی در معده آش و لاشم میپیچد. طرف بیدار میشود و مرا در آغوش میگیرد و میگوید نمرده ایم، خیالت راحت. بخواب.

الان؟ نشسته ام در کافه ای، در حالیکه سه مرد ترک نشسته اند به ترکی در مورد سیاست و خاورمیانه حرف میزنند قهوه ام را مزه مزه میکنم و سیگارم را دود.

این نیز بگذرد

بار اولی که دیدمت احساس نکردم که بعد از سالها خواندن و فالو کردن ات و کامنت بازی اولین بار است که میبینمت. گویی سلام و احوالپرسی با تو کار هر روزه مان باشد. گویی از ازل میشناختمت و تو همیشه مرا خانه میرساندی و عکسهای موبایلت را نشانم میدادی.

حال گریه داری. می دانم. میفهمم. عشق به زوال کشیده شده را تجربه کرده ام. تا پای جدایی رفته ام و برگشته ام. ترس از آینده را چشیده ام. چه خواهد شد؟ سوالی که هزار و ششصدبار از خود پرسیده ام. از این لحظات تخمی ای که باید با فقط حرف بزنی ولی گوش شنوایی نیست، گوش ها میانشان دومتر زبان تعبیه شده که مدام میگوید ناراحت نباش دل قوی دار این کن آن نکن گریه نکن محکم بایست، ال باش، بل نباش. زبانی که نمیتواند در نیام باشد و خفه شود و بگذارد گوشها فقط بشنوند، شانه ها پذیرای اشکهایت باشند و چشمها پا به پای تو بگریند. زبان نصیحت گر، این زبان نصیحت گر، که آفت دل انسان در هم شکسته است. شانه هایی که کیلومترها دورتر اند و نمیتوانند پناه دهند. حرفهایی که باید تایپ شوند و صفر و یک شوند و فرستاده شوند. اشکهایی که سرنوشتشان به آستین بلوز و دستمال کاغذی منتهی است.

آخ که میدانم چشمان سیاه درشت نافذت خیس هستند، بغض ات را فرو میدهی ولی نمیتوانی. میدانم.

همه اینها را گفتم که بگم میدانم. که بدانی که میدانم، میدانم که دیشب وقتی توی وایبر حرفهایت را میزدی گریه هم کردی.
با همان چشمان درشتِ سیاه و نافذ.

این خانه فلان است ولی خانه من نیست باباجان، نیست.

وقتی که داشتم به خانه ام در سوییس برمی گشتم، خانهء قبلا به زعم من کوچک گرم دوست داشتنی ام، نگاهی به محله آرام و زیبا با ساختمانهای یک دست و همرنگ و هماهنگ و مزارع ذرت و آفتابگردان اطراف و نظم با شکوه خیابانها که خیس از باران ملایم زمستانی و مزین به چراغانی کریسمس بودند انداختم و گفتم، نه، من به اینجا تعلق ندارم.

خانهء من؟ جایی میان دود و هیاهو و بی نظمی و شلوغی شهری است که شبهایی باشکوه و بی پایان دارد و کوههایی بلند از خانه هایش پاسداری می کنند. خانه من میان مردمی است که درد را میفهمند، جنگ را، تحریم و تحقیر را، و با این حال لبخند بر لب دارند، عیش را میفهمند و لحظه را درمیابند. من در یکی از همان کوچه هایی لانه کرده ام که چنارهای بلند دارند و ساختمانهای ناهمگون و پیکانی قراضه و قدیمی درمیانه شان تا ابد پارک شده است، از همین هایی که شایعه شده بود خود وزارت اطلاعات در هرکوچه یکی میکارد برای زیر نظر گرفتن ساکنین. خانه من، خانه من تهران است. همین تهران آلوده گه گرفته خراب ‌شده بی در و پیکر، که همه لعن و نفرینش میکنند ولی به هنگام ترکش، تکه ای از وجودشان را آنجا جا میگذارند.

از دیروز بغضی شبیه هنگامی که مادرمان را ترک میکنیم گلوگاهم را بسته، سینه ام سنگین است و درضمن یکشنبه هم هست، روزی که هوای تهران به سرم میزند و روانم را می گاید.

باید از تخت جدا کنم خودم را، بروم چایی هل زعفرانم را دم کنم، سیگارم را بردارم و زیر آفتاب زمستانی خاطرات سفرم را به یاد بیاورم.

من نه منم.

من خوبم.
روز به روز لاغرتر میشوم و از خودم دورتر.
فهمیدم آنکه قبلا مینوشته من نبودم بلکه الکل بوده. من نوشتن نمیدانم.
به تازگی دچار عارضه ای هم شده ام. عارضه احساس داخل پیت گوزیدن. اگر درمانی سراغ دارید به نشانی ما ارسال نمایید.

خدمت میرسم، به زودی.

Advertisements