اگر از حال ما

من خوبم.

فقط نمی دانم چرا وحشی شده ام. از همه چی بریده ام و میخواهم برای مدت نا معلومی فقط دم دست نباشم. من، آن شب نخوابندهء تا صبح راه روندهء پر از بخیه و کبودی و درد و مواخذه که آیا این چه کاری بود؟ من بی حوصلهء بی خندهء بیرون نیامده از بیهوشی. من به عالم و آدم بدبین شدهء دور افتادهء همیشه دیر رسندهء ناراحت. بیچاره دخترم با این منی که مادرش است. از شر این من میخواهم به خودم پناه ببرم.

خوبم. فقط هنوز تحت تاثیر داروهای بیهوشی و مرفینم.

Advertisements

زنی چاق، در آستانه فصلی داغ

بستری شده ام برای عمل. خوشحالم؟

از وقتی خودم را شناختم چاق بودم. در عکسهای دسته جمعی مدرسه گردترین شاگرد بودم. یادم می آید وقتی وارد دبیرستان شدم یکی از همکلاسی هایم گفت اگر کمی چاقتر بودم می توانستند مرا بگذارند وسط و یه توپ دارم قل قلیه بخوانند. البته بعدتر ها همین هم شد. سال به سال چاق تر و چاق تر شدم و می نشستم وسط و دورم حلقه می زدند آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا برایم می خواندند. دبیرستانی بودیم ها. آن زمان تقلید صدای کودک و بازی های کودکانه و آبنبات چوبی پستونکی نشانه پست مدرنیسم بود. مثل اکنون که بازگشت به دهه های سی چهل.

به چهره و هیکل خودم خو گرفته بودم؟ بلی. دربرابر جامعه غربزدهء سنت گرای ایرانی که لاغری را حسن میداند و چاقی را عیبی غیر قابل چشم پوشی با لجبازی مقاومت می کردم. می گفتم از وضع موجود راضی ام و راضی هم بودم. اگر می توانستم همانطور راضی بمانم که خوب بود. ایراد چاقی اینجاست که میل به پیشرفت سریع دارد. دلش نمیخواهد سر جایش بتمرگد و هی می خواهد قلمرو خود را گسترش دهد. عین چنگیز مغول که تخریب میکرد و پیش می رفت.

اگر فکر میکنید تسلیم جامعه شدم سخت گمراهید. همینطور اگر فکر می کنید قصدم از هدف زیبایی است. تسلیم اعضا و جوارحم شدم. اینقدر صدای اعتراض و نیش و کنایه اطرافیان را در نطفه خفه کردم ولی از عهده بدنم بر نیامدم. درستش هم همین بود. وقتی خودکامگی حکمفرماست، وقتی تخریب میکند، صدای اعتراض بلاخره بلند میشود. اعتراضی که اگر در برابرش مقاومت کنی، بلاخره دیر یا زود، سقوط می کنی.

کمتر از نه ساعت دیگر معده ام را به دو قسمت نامساوی تقسیم می کنند و روده ام را مدارکوتاه می کنند.

خوشحالم؟ نه.

دلم برای بی پروایی وبی قیدی روزهای چاقی تنگ خواهد شد. قطعا در عرض چند ماه، تبدیل به همانهایی خواهم شد که اکنون ازشان دوری میگزینم، انسانهایی که سطح دغدغه شان دور کمر و تراز بودن شکم و کون و سایز سوتین و کالری مصرفی روزانه شان است. انسانهای بکش و خوشگلم کن، زنهای وای خدامرگم شکم اوردم، آدمهای ظاهرپسند و ظاهرمهم. هدفم زیبایی نیست. شدیدا معتقدم ظاهر انسانها روی رفتارشان عمیقا تاثیر میگذارد. بی تعارف بگویم، خودم را به اندازه لازم زیبا می بینم. شاید اگر تغییری بخواهم بدهم کمی کوچکتر کردن شکمم است. بیشتر از این نمیخواهم. خودم را همین گونه که هستم می پسندم کون لق آنکه نمی پسندد. اگر خواستم جراحی شوم، برای غریزه بشری بقا بوده و بس. که سه سال دیگر اینطور نشود قلبم بار این تن را نتواند کشیدن. که ویلچر نشین نشوم. که بیشتر زنده بمانم. برای دخترم، همسرم، خودم.

بزرگترین ترس و نگرانی ام همین است، که دیگر خودم را نشناسم. که تبدیل به انسانی دیگر شوم، چه بسا انسانی که سالها  دوست نداشته ام باشم. چاقی از نظرم یک مکتب است، جهانبینی انسانهای چاق را میتوانید از روی لپهای آویزان و رانهای به هم سابنده و بی قیدی در لباس پوشیدنشان بشناسید. چاقی به نظرم همان است که عرفا در قرون پنجم ششم هجری در پی یافتنش بودند، رهایی از قید تن و ظاهر. میتوانم جلوی عوض شدنم را بگیرم؟ باید.

فردا روزی اگر گفتید آن اسپریچوی چاق بی قیدی که سگ مست میکرد و بی هوا میزد زیر آواز و هرهر خنده اش هوا بود کجاست، پاسختان اینجاست. همینجا، درون همین تن. گیرم پشت یک انسان محافظه کار لاغرتر پنهان شده، تا موقعیت را مناسب ببیند، و در انظار نمایان شود. در برابر همرنگ شدن با جوامع کسشر انسانی مبارزه خواهم کرد، حتی اگر از انورکسیا جان به جان آفرین تسلیم کنم.

قول میدهم، قول، که هرچند در ظاهر لاغر، ولی درباطن چاق بمانم.

از نگفتنی ها

قضیه از این قرار است که یک جایی به خودم آمدم دیدم ریدم.

گفتم خب چند خوردیم چرب و شیرین از طعام، عدد روی وزنه سه رقمی شد، قند بالا، آقا، قند بالا، سردرد امان برید، نفس بالا نیامد، قلب اعتراض که بار محنت نتوان کشید. برویم برای تغییر.

چه بسیار بودند دوستان همه چیز دان که رژیمهای روزی یک نصفه گل کلم و یک فنجان جوشانده استخدوس و رژیم تک خوری، رژیم کم خوری، رژیم ایطور خوری، رژیم اوطور خوری، راست خوری، چپ خوری، نشسته خوری، ایستاده خوری، کج خوری، صاف خوری و غیرو پیشنهاد کردند، ورزشهای سنگین تجویز کردند با روزانه سی عدد خرما و گفتند لاغر کن شوهرت را ندزدند. از مشاور و دوست و همسایه و خاله خانباجی گرفته تا مانتو فروش و بقال و غریبه. حتی یک روز در یکی از سفرهایم به تهران انگشت کوچک پای چپم – که بارها به در و دیوار و پایه میز و مبل و درخت خورده بود – را چنان کوبیدم به قرنیز بیخ دیوار که باد کرد و بنفش شد و دردش امان بریده بود. رفتم دکتر ببینم شکسته یا نه. منتظر که صدایم کنند زن میانسال کناری پرسید خانوم مشکل شما چیه؟ مشکل من درد بی درمونه خانوم، ایرانیها همه بالقوه دکترند یا حداقل ادعاشان میشود. خواستم توضیح دهم که انگشت کوچک پایم خورده به جایی و احیانا شکسته. منتظر جواب من نشد فورا پرسید به شما نگفتن مشکلتون مال چاقیه؟

این اخلاق هموطنانمان عمر مرا گایید. نتیجه این شد که دوری گزیدم از هر جمعی که سخن از چاقی و لاغری و هیکل است و راهکار دادن برای لاغر شدنم و بعضا متلک و کنایه و عشوه شتری دخترکان دم بخت باریک برای خودم و شوهرم، با طلبکاری تمام، گویی چون چاقم انسان نیستم و احساساتم بر انگیخته نمیشود و قادر نیستم هر کون نشسته ای که ته دلش امیدی بسته بدرم. این ها که میگویم نه اغراق است نه پیاز داغ نه هیچ کوفت دیگر. شما که شوهرتان ساعت دو نصفه شب از همکارش اسمس دریافت نمی کرد که آقای مهندس فلان چقدر حیف که تصمیم به مهاجرت دارید شما را دوست دارم و بعد از شما آن شرکت دیگر هیج جای ماندن نیست. شما که دخترخاله شوهرتان از کون شوهرش آویزان نبود و زل زل بهتان نگاه نمیکرد که این حق من بود تو بردی. به قران اینها که میگویم هست. توی ایران هست. خیلی هم هست. قضیه فقط دوستی و دور هم باشیم از سر و کول هم بالا بریم خوش بگذره نیست. انسانها خوشبختانه مجهز به سیستم دیتکت کردن نیت پشت کارهای دیگران و تشخیص کون دریدگی از کسخل گری هستند. فکر نکنم دیگر لازم به توضیح اضافه باشد، هست؟ اگر هست درخواستهای خود را به نشانی سوییس، کد پستی ارسال نمایید تا بیشتر بشکافم.

سخن کوتاه. سه هفته دیگر عمل میکنم. بایپس معده. از پذیرفتن هر توصیه پزشکی معذورم. دو سال است که برای این عمل آموزش میبینم و آماده میشوم. نیایید بگید نوه عمه عروسمون عمل کرد مرد. در عوض هرگونه روحیه دهی و امید دادن و آغوش باز نیازمندم. ترسهایی دارم که متعاقبا اعلام خواهد شد.

کرم

ساعت یک و نیم نیمه شب است و طبق روال همیشگی گشنه ام و زرشک پلو با مرغ در یخچال داریم اما نمیخورم، نه چون ساعت یک و نیم صبح است و انسان عاقل و باقل که به فکر سلامتی اش است در این هنگام پلو نمیخورد بلکه فکر آن کیسه سیب زمینی که یکی از دوتا سیب زمینی باقیمانده اش گندیده بود لزج شده بود و بوی فاضلاب گرفته بود از همه بدتر کرم، آه ان صحنه چندش انبوه کرمهای چاق که ته کیسه در هم می لولیدند از کله ام بیرون نمیرود. شانس آورده بودم که اهل منزل هوس پلو آبکش شده با تهدیگ سیب زمینی کرده بودند وگرنه من صد سال طرف سبد سیب زمینی نمی رفتم و معلوم نبود کرمها تا کجای زندگیمان پیشروی کنند، هرچند تا دسته در روح و روانم پیش رفته اند و حتی طعمشان را زیر زبانم حس میکنم و با این حال هنوز گشنه ام نصفه شبی اما هرکار میکنم فکر کرمها درکله ام وول میزند. کرمهایی که از هیچ یهو بوجود می آیند، از نا کجا می آیند و لانه میکنند، نه میفهمی کی و از کجا آمده اند نه میفهمی کی میروند و مثلا در گرمای تابستان دست به خایه نشسته ای رو به روی باد کولر و شرشر عرق میریزی و یکهو دست می کنی توی ظرف میوه یک هلو بر میداری با ناخن یک خط بر محیط هلو میکشی با دو دست دو نیمکره هلو را در خلاف جهت همدیگر میپیچانی هلو را باز میکنی یکهو کرمه سر برمی آورد از زندگی و میوه و تابستان و هلو بیزار میشوی. شاید هم نشوی. تابستان سال چهل و دو، یک ظهری، بعد ازظهری، ما، من و مامان و داداشا، در هال نشیمن کوچک خانه مان در اکباتان نشسته بودیم یادم نیست فیلم میدیدیم؟ سریال میدیدیم؟ فوتبال بود؟ زیر پنکه سقفی از گرما چت بودیم؟ یادم نیست.  پدرم در آن یکی هال تنها نشسته بود در خلوت خودش با صدای غِرغِر فن کویل ها، و هر از گاهی میوه پوست میکَند. بعد ما همان طور چت بودیم یکهو شنیدیم بابا از آن هال با یه لحن نازنازی ای میگوید » عه! سلام علیکم! حال شما؟». همه وحشت زده پریدیم وسط اون یکی هال ببینیم کی از کجا آمده، ما که ندیدیم کسی از در داخل شود. تلفن هم که این یکی هال داشت زیر کون یکی از ما چهارتا چاق له میشد، سال چهل و دو موبایل هم که نبود، ینی بود، اولین نسل موبایل که نوکیا زده بود و اندازه پَرک آجر بود و جیب بغل کت بابا را یه وری کرده بود بسکه سنگین بود و قطعا مجهز به تکنولوژی ویبره و سایلنت نبود. نگاه نکنید به موبایلهای الان که تبدیل به ابزار خانوم کشی شده، بله بچه های گل توی خونه، زمان ما خدا یکی عشق یکی موبایل زکی بود. سیم کارت یک کالای لوکس محسوب میشد و خود دستگاه موبایل ابزار کار سنگین به حساب می آمد. القصه پریدیم وسط هال، دیدیم کرم سبز کدری از وسط سیب بابا بیرون آمده. یعنی میخواهم بگویم کسانی هم هستند که واکنش نژاد پرستانه به کرم وسط میوه نشان نمیدهند و قلب مهربانی دارند ولی من هنوز هم، با کارد گیلاس را نصف میکنم و دو نیمکره را بر خلاف جهت هم میپیچانم و هسته را بر میدارم و اگر زیرش کرم نبود می اندازم گوشه لپم و هرگز از ترس کرم لذت انداختن گیلاس درسته گوشه لپ و تف کردن هسته ا‌ش را درک نکرده ام.

شاید که باید؟

یک روز هم باید از زل زدن به روبرو دست برداشت، یک دل سیر اشک فشاند، بعد دماغ خود را بالاکشید، نوار ساتن سبز فراموش شده را بار دیگر دور مچ دست پیچاند،  شناسنامه را برداشت، پاشنه کفشها را ورکشید، و رفت، و شاید برای بار آخر رای داد. شده برخلاف میل حتی، شده به کسی که حتی قول نداده که ما را حتی از کنار تهدیگ  سوختهء مطالباتمان رد کند، کف مطالبات که پیش کش. حتی به همان سگ زرد که برادر شغال است، که حقیقتا هست، اما خود شغال نیست. حتی… حتی با وجود آخرین نگاه آن چشمهای خیره به دوربین و آن مادر که خاک گور پسرش را به آغوش کشیده و بن بست اختر و تو و من و آینده..

شاید که آینده از آن فرزندانمان باشد. از ما که گذشت.

خودشیفتگی فرهنگی یا فرهنگ خودشیفتگی

شاید نوشته ها نیستند که تکراری و حوصله سربر شده اند شده اند، شاید آنهایی که خیلی وقت است در نوشته ها چیز جدیدی نمیابند و دیگر خواندنشان را لذتبخش نمی بینند   خود تکراری و حوصله سربر شده اند، ها؟ یا شاید فاکتور خود-عن-پنداری خون بالا زده که تصور میشود ملت مینویسند که یک عده ای تایید کنند؟

حالا چه وقت این حرفها در این گیروداری که سپلشک آید و زن زاید و انتخاب ز راه آید و سگ صاحاب خود را نشناسد و خر بر خر فایق آید و روحانی با عارف به اعتلاف ناید و هزار بدبختی دیگر؟ خب، گاهی بعضی چیزها سنگینی میکند در گلوگاه آدم، بازگو نشود سلاطون میشود.

بیایید یاری کنیم.

بک پارچ قنداب خورده ام نشسته ام ببینم چه میشود.

البته بلانسبت شما کسخل نیستم، آمده ام برای آزمایش کامل خون و تست تحمل قند یا یه همچین چیزی. دو ساعت مانند اُسُللِرو (دسته خر کرمانی) نشسته ام نه حق سیگار کشیدن دارم نه جیش کردن نه بیرون رفتن. اینها همه نشانه های نزدیک شدن زمان عمل جراحی است و من حتی نمیخوام فکرش را بکنم، تو گویی خایگانم به گلوگاهم رسیده باشند.

اما درد بلاتکلیفی و بیحوصلگی بیشتر اذیت میکند. دلم میخواست تهران بیایم. درست وسط ماه مبارک رمضان و خود را خفه کنم با نوستولژی ربنای شجریان و سفره افطاری و بوی گلاب و هل شله زرد. نشد. نمیشود. بختکی افتاده روی ایران آمدنم. ژواکیم پرسید اگر تابستان نری پس کی بری؟ ندا آمد که نمیدانم. و بلافاصله گل افسردگی بر چهره ام شکفت. کمی بهم نیگا نیگا کرد، فکر کنم دو دقیقه ای همینطور نیگا نیگا کرد و پلک زد. بعد لک و لوچه اش را جمع کرد و گفت بیا برایت از خاطرات جوانی ام در اورژانس بگویم و شروع کرد که یک بار رفته بوده روی یکی از تختهای اورژانس کپیده و بعد از نیم ساعت چشم باز کرده دیده پنج تا مریض اوردند همگی آرام درخواب بودند و رنگ بر رخسار نداشتند و فهمیده مرده بوده اند. یک بار دیگر قرار بوده پلیس بیاید تحقیق روی چنتا جنازه و این اسکل مامور شده بوده که پلیس را ببرد سردخانه و تا یکی از کشو ها را باز کرده دیده مرده هه باچشمان باز دندانهای بر هم فشرده دارد به ژواکیم مینگرد. یک بار دیگر هم مریض دیگری رحلت میکند و این بدبخت باید دستگاهها را از او جدا میکرده، تا خم میشود که کار را انجام دهد دست مرده هه بلند میشود و سیلی وار بر صورت ژواکیم فرود می آید و کاشف به عمل می آید همکارانش بر دست مرده هه نخ بسته بودند که با این عمل پشت وانتی لحظات شادی آفرینی برای خود خلق کنند. ازش خواهش کردم خفه شود. ولی بلاخره هرکسی به گونه ای دلداری میکند.

هوا هم که با ما شوخی اش گرفته.  دو هفته با لجبازی باران میبارد و یک روز آفتابی میشود و دوباره سه هفته بارانی. ما هم به سان مارمولک که با آفتاب خودی نشان میدهد و آفتاب میگیرد پیاده دنبال دختر میروم و تفریح هفتگیمان که همانا سوار مترو و اتوبوس شدن و کافه رفتن و زیر آفتاب دراز کشیدن و «یه در موردی گفتن» (بحث و گفتگوی آزاد و خاطره گویی) و خرید و خرید و خرید و بیست سوالی زیر آفتاب و لاک زدن در چمن کلی فعالیت فوق برنامه است، آغاز میشود. هوا که یاری کند، من هم یاری میکنم، دختر هم یاری میکند، همه یاری میکنند. هوا که یاری نکند یک پاتیل قیمه بادنجون هم یاری نمی کند.

جنگ شود چه میشود؟ کسی هست یاری کند؟

Advertisements