زوال ما، فساد ما، خون سمی جاری شده در رگهای ما. پایان ما.

دلم کباب است برایمان.

ما که شادیهایمان به قدری کم و انگشت شمار است که سالگردشان را نیز گرامی می داریم. ما که قبل از افتخاری که اصغر جانمان برایمان کسب کرد، آخرین شادی دسته جمعیمان گل دوم خداداد عزیزی به استرالیا بود، در عهد پارینه سنگی. که این خوشحالی دسته جمعی اخیرمان را با آن مقایسه می کنیم. خیلی غمگین است، فاصله دلخوشی های همگانی مان به اندازهء چهارده سال باشد.

غمگین تر از آن این است که دلمان با این خوشی ها بیگانه است، که به دنبال روزنه ای هستیم برای اینکه دیگران را توبیخ کنیم که چرا شادند، که ژست روشنفکری بگیریم و پشت سرهم اراجیف ببندیم به خیک دیگران تا قانعشان کنیم اتفاق خاصی نیافتاده، که اینان که شادند یک مشت عامی و جوگیر و کوته فکرند که عقلشان در چشمشان ایست. این خیلی غمگین تر و فاجعه بار تر از اولیست، معنی واقعی اش این است که داریم رفته رفته تبدیل به موجوداتی از جنس حاکمانمان می شویم، موجوداتی کینه ای و متنفر و ایرادگیر و عیب گو، موجوداتی که تخریب شخصیت ها را کاری نیکو می دانند و ارزش کار دیگران را به هیچ می پندارند.همسو می شویم با کسانی که هنرمندان را خفه می کنند، معترضان را دربند و حصر خانگی قرار می دهند، روزنامه ها را می بندند، چون آنان را هیچ می پندارند. تبدیل به حاکمانی عبوس می شویم که از دل هر خوبی ای بدی ها را در می آوریم و به خورد دیگران می دهیم. داریم عین خودشان می شویم.مگر آدمیزاد به غیر از این دلخوشی های کوچک به چه زنده است؟ نشویم. عین اینها نشویم. آنچه که سی سال است می خواهند بشویم، نشویم. نگذاریم تزریقات سمی سی ساله اینها رفته رفته در رگهایمان جاری شود و آلودمان کند.

اصغر فرهادی از دید بسیاری یک قهرمان است. یک انسانی که در حالی که خرخره اش در گرو زندانبان است صدایش را به گوش دیگران می رساند. کسی که سانسورش می کنند، شخصیتش را تریب می کنند، محدودش می کنند، با هزاران مانع و ممیزی مواجه اش می کنند، اما راه خود را می رود و پیامش را فریاد می زند. و زوال ما از جایی شروع می شود که نمی فهمیم، که درک نمی کنیم، که له می کنیم.

سلسله احادیث دخترجان – یک

این را خواندم و یاد اولین جملهء دخترک افتادم: کاتون بِساله که یعنی برام کارتون بذار. این اولین جمله ای بود که یک روز صبح، در عنفوان یک سال و سه ماهگی، وقتی تازه راه رفتن آموخته بود، از دهان خوش بو و لبان قرمز و شیرینش بیرون آورد. با چشمانی آبی و درشت که به من زل زده بودند. و لُپانی که فریاد میزدند مارا بخورید، مارا بکشید. ما هم گفتیم چشم. به جانشان افتادیم و بوسیدیم و لیسیدیم و کشیدیمشان. بعد از آن روز هر روز صبح که بیدار می شد می دانستیم قبل از عَبَض (دست به آب رفتن یا تعویض نمودن پوشک) و پلو ماست (صبحانه مورد علاقه اش) خواهد گفت کاتون بساله.

صحبت از حرف زدن دختر شد. از وقتی سه ماهه بود زمانی که گرسنه بود و شیر می خواست می گفت اینگی. صد البت اینگونه نباشد که فکر کنید خیلی محترمانه با عشق مرا نگاه می کرد و مودبانه می گفت مامان جان لطفا اینگی، خیر، در همان احوال که جیغ بنفش می کشید و انگشتها و دستان بلورینش را لیس می زد به امید اینکه از آنها شیر بیرون بیاید، همان لا لو ها اگر زمانی برای نفس تازه کردن می یافت می گفت اینگی. اوایل به حساب تصادف می گذاشتم و فکر می کردم اینگی هم حتما یک مدل آغووی جدید است که همهء شیرخواره ها از آن برای بیان احساسات و افکار خود استفاده می کنند. ولی بعدها که در مواقع شکم سیری و سرخوشی آغو می گفت فهمیدم که قضیهء اینگی جدیست. و البته اطرافیان و دوستان و نزدیکان نیز به این مهم پی برده بودند. حال بگذریم که اینگی از نه ماهگی تبدیل به اومگا شد و یکی دوماه بعد جای خود را به شیر-شیر که با لبانی غنچه کرده ادا می شد داد. و همان شیر شیر هم حدود شش ماه بعد جای خود را به شیر-شیر-پوست داد و علت آن هم قوطی های شیرخشک آماده ای (مخلوط شده با آب) بود که درپوششان سولاخی از برای سر شیشه داشت و یک پوست محافظ برای استریل نگه داشتنش و در کل سیستم بسیار خارجی و پیشرفته ای داشت که دخترک عاشقش شده بود و چون باید پوست روی درب شیر را بر می داشت آنرا شیر-شیر-پوست نامیده بود.

ضمن اینکه از شش ماهگی من و پدرش را به اسم کوچک و البته خیلی ناقص و مخفف شده صدا می زد، تا روزی که فهمید من مامان و پدرش هم بابا می باشد و برای نامیدن مادر بزرگش- مادرم- دچار تضاد شدیدی شده بود، از آنروی که تصمیم گرفت که او را باما صدا کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب

ادامه دارد…

عنوان ندارد

ملالی نیست جز دل پر حرفم، حساب بانکی بلاک شده ام، دانشگاهِ به رویا پیوسته ام، عشقِ به گا رفته ام،  مسافرتهای نرفته ام، خوشی های نداشته ام، حال و حولِ نکرده ام، آرامشِ نیافته ام، دوستان کسکشم که به وقت تنهایی و ملال ناپدید می شوند، تن چاق و بیمارم، بیکاری و تنهایی و بی پولی، فسیل شدگی، بر باد رفتگی. شاید اکنون بهترین زمان برای پایان باشد،شاید آن روز خوب هیچوقت نیاید. شاید پایان بهترین راه حل باشد. کاش می توانستم مادری برای دخترکم بیابم که به اندازهء من دیوانه و دلداده و دلسوز او باشد، کاش دلی از سنگ داشتم که به هنگام مرگ، تنگِ این دختر چشم آبیِ زیبا، این تندیسِ زندگی، این عشق مجسم نمی شد. کاش هرگز مادر نمی شدم…

… My hours are slumberless

Dearest, the shadows I live with are numberless

.

.

My heart and I have decided to end it all

Soon there will be flowers and prayers

That are said I know

But let them not weep,

Let them know that I’m glad to go…

دنیای جندگان

زنی تنها در آستانهء فصلی سرد. مردی تنها در آستانهء فصلی گرم. فرقی نمی کند چه فصلی از سال باشد، مهم تنهاییست.

مشکلات بشر از تنهایی ناشی می شود. آنجا که یاری دهنده ای نیست که یاری دهد. آنجا که نیازهای تن فریاد می کنند. آنجا که روح از تنهایی نعره می زند. ایستگاه بعدی سیم آخر است. سیم آخر یعنی زنی که شوهرش را دوست ندارد به مانند بختک بر روی روابط انسانهای دیگر می افتد و می گاید و می گاید و ول کن معامله نیست. سیم آخر یعنی عقلی که زایل می شود و منطقی که خشک می شود و دیدگانی که نابینا می گردند از دیدن تبعات عمل در آینده. یعنی افتادن به ورطه جندگی به معنای حقیقی که این حقیر روسپیان را جنده نمی نامم. روسپی می دهد و پولش را می گیرد و راهش را میگیرد و می رود. روسپی گری شغلی باستانی و شرافتمندانه و نیازگوی پاسخهای نوع بشر است که از برای لذات جسمی در دام ازدواج اسیر نگردد. حکایت جنده اما حکایت دیگریست. جنده یک صفت است، پست ترین صفتی که به انسان می توان نسبت داد. پست ترین مرتبهء انسانی. جندگی یعنی له کردن دیگران زیر چکمه های آهنین به قیمت ارگاسم روانی خود. یعنی جنون کشنده و سمی. و از رگ گردن به انسانِ تنها نزدیک تر.

فلسفه می بافم. از چس ناله و نوحه خوانی ملول گشته ام. از بس به زیر زندگی گاییده شده ام فیلسوف شده ام. حال می فهمم راز موفقتم در پیمودن پله های شکست احاطه شدن به توسط جندگان است. جندگانی در لباس رفیق شفیق و یار و مونس و همدم اما سوراخ های کان به معنای واقعی. جندگانی که مرا بازی می دهند و به ریشم می خندند. جندگانی که بی قراری می کنند برای دیدارم و از آن طرف زندگی ام را به باد می دهند.

گفته بودم دزد آرامشم را بلاخره خفت کردم؟ نگفته بودم؟ حال باز می گویم. نمی دانستم کیست و علاقه ای به دانستن نداشتم. به طور اتفاقی فهمیدم. یعنی دیدم. صمیمی ترین رفیقم. زن صمیمی ترین رفیق شوهرم. همو که بی مقدمه در برابر دیدگان الکترونیکیِ شوهرم عریان شد. چون جنده بود. جنده و تنها. دچار حمله جنون شد و به اسم درد دل و شکایت از شوهرش با طرف رابطه بر قرار کرد. چسب شد، پیله کرد، تلفن زد، چت خواست. و به ناگاه وب داد در حالی که عریان بود. جنده بود دیگر. جنده.

 

ای که سی رفت و بر گایی

با سرعت صد اتوبان را طی می کردم به مقصد ایکیا، رستوران طبقهء اولش، اتاق سیگاریهایش که بر حسب اتفاق قهوه مجانی هم می دهند با کارت ایکیا فامیلی هر تعداد که بخواهی، یعنی مدینهء فاضله، بهشت برین، سرزمین موعود. نا خودآگاه نگاهم از آینه به راننده ماشین پشت سر افتاد، سی و هفت هشت ساله، جنتلمن، کت و شلوار و کروات که این در غرب در این ساعت از روز نشانهء از ما بهترون بودگی است. سوار بر بنز خوشگلش. مدل؟ نمی دانم، از من مدل می پرسید؟ من فرق کلاس سی و اس و کوفت و زهرمار را نمی دانم. من فقط می دانم آئودی ها A دارند. بیشتر از این نمی دانم. چرا، همچنین می دانم که ماشین ما اوپل استرا است که قطعا فرقهایی با کورسا دارد ولی چه؟  نمی دانم. ولم کنید. راحتم بگذارید. بگذارید به درد خود بمیرم. آخر شما چه می دانید؟ چه می دانید که من اکنون که خوب فکر می کنم میبینم هیچوقت شاد نبودم، اکنون که دخترکم را میبینم که در حوصله سر بر ترین شرایط هم شاد است و شعر می خواند و با حد اقل امکانات مفرح ترین سرگرمی ها را برای خود ترتیب می دهد، می بینم که من از روزی که خود را شناختم موجودی پپه و مبهوت بوده ام. همیشه حوصله ام سر می رفته و همیشه تنها بوده ام وهمیشه تنها کافه رفته ام و خسته شده ام اما کاری از دستم بر نیامده، همیشه هرکه را نیاز داشته ام، درست در آن برهه که لازمش داشتم نبوده، در عوض وقتهایی که روی اعصابم بوده درست چسبیده به یک ور دلم بوده و تکان نخورده، همیشه امید داشته ام به اینکه یه روز خوب میاد. نگاهم به دور دستها بوده و آینده ای که هرگز نیامد. از من مدل ماشین می پرسید؟ لحظه ای به این موجود مستاصل نگاه بی اندازید. از سوال خود پشیمان نشدید هنوز؟ اُف بر شما. نگاه، نگاهم به مرد پشت سر افتاد، او هم نگاهش به من، سبقت گرفت و سرعتش را با من تنظیم کرد و کنار من حرکت می کرد. قلبم به تپش افتاد، گفتم اگر جایی مرا گیر آورد از ماشین پیاده نمی شوم مبادا چشمش به کون و کپل و شکم عظیم من نیوفتد و توی ذوقش نخورد، نشستم به سرزنش و خودزنی که ای که سی رفت و تو هنوز چاقی، فکر کردم زین پس به جای کافه گردی تنهایی و کس-چرخینگ فیتنس اسم بنویسم و شکر هم از برنامه غذایی ام حذف کنم، بعد گفتم دختر جمع کن خودتو، تو شوهر داری، بچه داری زندگی داری، یه بیلاخ حواله کن و راهتو بگیر و برو، بعد یادم آمد که آخرین باری که کورس گذاشتم با مردی نا شناخته سیصد سال پیش بود، در عصر پارینه سنگی، خیلی سال قبل از ازدواج. باز با خود گفتم ای که سی رفت و هیچ گهی نخوردی، اگر هیچ گهی نشدی حتی خوشگذرونی هم نکردی. چرا نکردی؟ چون می ترسیدندی، تخم نداشتندی که این مهم، امری بسیار پر هزینه بودندی، از برای دروغ گویی و صحنه سازی که پدر و مادر گرامی بویی نبرند. با خود فکر کردم همه عمر دنبال این بودم که دل این و آن به دست بیاورم و همگان را از خود خشنود بدارم، و هرگز نه کسی از من خشنود بود و نه خودم از خودم خوشحال و راضی. که عمر بر باد دادم ولیکن با وجود اینکه همه اینها را می دانم کان تغییر و خودم بودن ندارم. که هنوز ترسی در دلم وجود دارد، ترس از دست دادن آدمهای زندگی ام، که پیشتر هم گفته بودم موجودی بی خایه و ریسک ناپذیر و طبل توخالی ام. بعد یادم آمد دوستانم به من دستور اکید داده بودند که خود را فحش مالی نکنم، که اگر خودم به خودم احترام نگذارم از دیگران چه انتظاری دارم؟ این همه فکر کردن و قرمز شدن و حول و ولا و سرزنش و خود زنی و عذاب وجدان در طی پنج ثانیه اتفاق افتاد. یارو سبقتش را گرفت، کونش را به ما کرد، گازش را گرفت و از نظر ناپدید شد.

آب حوض می کشیم، پیرزن خفه می کنیم، با نازلترین قیمت

آمدم بنویسم، از اینکه خانهء دوست دخترک مهمان بودیم و خوش گذشت، از خرید لباسهای رنگارنگ برای دخترک و ست کردن مدلها و رنگهای مختلف به توسط خودش بگویم، از اینکه برنامه اکستریم میک اور، هوم ادیشن مرا به گریه می اندازد تا حدی که تا یک ربع بعد از آن همچنان فیش فیش و فین فین می نومایم، از اینکه اپلای کردم دوباره برای دانشگاه بگویم، بگویم که یک سال است مسافرت نرفته ام و به دم و دستگاه و پشم و پیلی کسی هم نیست، از اینکه در همین لحظه که می نویسم دارم برای بار دوم عمه می شوم و عمه بودن یکی از لذتهای ناب دنیاست، از اینکه ناخن کاشتم به توسط یک بانوی باردار اسرائیلی که در آخر به من یک کادوی نوئل داد و با من روبوسی کرد و به زبان فرانسه گفت سیاست چیز گهی ست و موقع روبوسی غرق بوی شیرینی که از روانش ساطع می شد بودم، می خواستم بگویم از عطری که برای طرف خریدم و گفت در فرودگاه مونیخ از این ارزان تر بود و پلیوری که برایش خریدم و گفت گشاد است و بردم پس دادم و با پولش دو پاکث سیگار و یک پاکت بلوط بو داده شده خریدم و در تی رومی که اتاقی برای سیگاریها دارد لاته مکیاتو خوردم، بگویم از اینکه موی دخترم را نوازش کردم و او در پاسخ گفت “حوازت باشه گل سرم آسیب نبینه”، بنالم و گلایه کنم از حماقت ملت عاشورایی که خود اسیرانند در بند جفای ظالمان بر اسیران عرب این ناله ها چون می کنند؟ بنویسم از دل مادری که فرزندش زیر چرخ ماشین سفاهت و کثافت له شد ولی ملت آلت پریش مرثیه در عزای علی اکبر می گویند، بنویسم از مادرهای همکلاسیهای دختر که هر کدام به تنهایی یک مدل می باشند و با ماشینهای مدل بالا می آیند و با من همکلام می شوند و طرح دوستی میریزند و تخمشان هم نیست که من از ایران آمده ام یا آنگولا یا آمریکا و مصیبت عظمایی دارم برای یاد دادن تلفظ درست نامم بهشان، که از بودن با ایشان لذت میبرم و برنامه دارم که به سلامتی در آینده که فرشی زیبا خریدم و قهوه سازم را تعمیر کردم و بالکنم رو خوشکلیزیشن به صرف ناهار دعوتشان کنم و برایشان کشک بادمجان و ته چین و فرنی سه رنگ و بورانی بادمجان و قرمه سبزی بپزم و چای دم کنم و شراب شیراز سرو کنم…

آمدم همهء اینها را در متنی بلند بالا بنویسم اما نشد. می دانید؟ نمی شود. در این خانه کسی برای آرامش فکری من ارزش قائل نیست. من باید باشم در خدمت خانه و خانواده و حق ندارم برای خودم ساعاتی خلوت کنم و ذهنم را از روزمرگی رها کنم و بریزم بیرون هرچه در دل دارم. مثل الان، که تا دست به کیبورد بردم، دخترک پی پی اش گرفت و اول مکافات داشتیم سر در آوردن شلوار تنگ جین قرتی ای که به قصد پوشیدن با چکمه ساق بلند برای خودش خریده، چون نمی توانست آنرا از پایش در بیاورد و عنقریب آنرا مزین به پی پی می کرد و در عین حال نمی گذاشت من از پایش در بیاورم زیرا دخترک شدیدا قلقلکی است و تا دستم را به سمتش می بردم از خنده ریسه میرفت.

من بروم کون بشویم. تا بعد.

تنها در میان تن ها*

سوار خطی‌های ونک از سیدخندان بودم و آقای محترمی داشت از گوشه‌‌ی تافتون‌های نرم و احتمالا خوش‌بویش می‌کند و می‌خورد.

این جمله. همین. مرا در بهت ابدی فرو برد. بهت از تنهایی و خستگی آن مرد محترم و پناه بردن او از تنهایی و همهمه و احتمالا گرسنگی به نان تافتون تازه. نگاه کنید. یک لحظه، آب دستتان است بریزید زمین و دقت کنید. تصور کنید. مردی میانسال، خسته، تنها. مردی که زندگی سگی در ایران توی ذوقش زده. کرک و پرش را ریخته. سگ دو زده. و در پایان روز قرصی نان تافتون خریده که به منزل برود. چشمان مرد، ندید، جلوی چشمانم است. چشمان بیگناه و مظلوم و تنها و توی ذوق خورده. از پنجره تاکسی بیرون را مینگرد و و بدون اینکه چیزی ببیند نان می خورد. با انگشتان خسته اش، تکه ای نان می کند و در دهان می گذارد.

من برای این مرد گریه ها کردم. دلم گرفت، دلم برایش گرفت. دلم برای تنهایی اش گرفت. ندیدمش، نمی شناسم. حتی نازی جانم که در نوشته اش اشاره ای به او کرده بود نیز نمی شناسدش.  ولی دلم برایش گرفت. دلم برای تنهایی همه آدمها گرفت، که بیدار می شوند، با قیافه ای ژولیده و معصوم، دنبال کارشان می روند، در طول روز چند باری می خندند، چند باری مواخذه و توبیخ می شوند و سیلی می خورند، مهم نیست از کی، حالا گیرم سیلی روحی، همه سیلی ها که فیزیکی و شیمیایی نیستند، تحقیر می شوند، به چهره شان آن لحظه ای که تحقیر می شود دقت کنید، یا نه، اصلن دقت نکنید، چون مثل من شب و روزتان زهرمار می شود، آن لحظه که چیزی می شنوند که شادی و رنگ از رخسارشان می رود، تو گویی با ماهیتابه کوبیده اند به صورتشان. بعد سر افکنده و تنها راهی خانه می شوند. جیب خود را زیر و رو می کنند به امید یافتن خرده پولی به هدف خریدن تکه نانی از برای نمردن از کرسنگی، یا شاید از برای نمردن از تنهایی. و تنهایی. تنهایی به تنهایی خیلی هم خوبست. گنجیست که من دیربازیست نیافته ام. مقلا همین پست، این پست در چندین مرحله نوشته شده، به دلیل بچه ای که  وقت خوابش گذشته و دست به دامان انواع بهانه ها شده برای گریز از خوابیدن، به دلیل همسری که خسته است و می گوید اگر خسته نبود خودش چای می آورد، که معنیش این می شود که من چون خانه نشین شده ام و بیکارم پس خسته نیستم پس باید چای بریزم. به دلیل همسری که ساعت نه شب می گوید من رفتم بخوابم که معنیش این است که تو نشسته ای پای این سگ صاحاب و به من توجه نمی کنی و من الان قهر کرده ام و ژست گرفته ام و خواب بهانه است که به تو اعلام کنم که با تو قهرم. به دلیل اینکه نمی توانم با خودم خلوت کنم. مثلا همین الان، که همه خوابند، بیدار شده و مرا صدا میزند که کجایی؟ صدای تایپ کردن تو نمی گذارد من بخوابم. القصه، تنهایی به تنهایی گنجینه ایست که هر کسی به آن دست نمیابد، زمانی تنهایی گند و گه می شود که تو تنها نیستی، ولی تنهایی. متوجه اید؟ کاش متوجه باشید، چون مخزن واژگان من ته کشیده.

و این مرد محترم. یک انسان تنها که تکه نانی با انگشتان خسته اش می کند و در دهان می گذارد و می جوئد. به چشمانش دقت کنید. بی گناه و بی پناه است. انسان تنهاییست که در میان گله ای انسان تنهای دیگر افتاده ولی تنهاست.

چقدر ما انسانها تنهاییم. چقدر گناه داریم.

*تیتر را خیلی سال پیش شنیدم. نمی دانم از کجا. نمی دانم کپی رایتش از آن کیست، امیدوارم مرا بخشیده باشد.

از صدای سخن عشق ندیدم کسشر تر

اولتیماتوم 4 ساعت دیگر پایان می یابد.

یا می آیی یا دیگر هیچوقت نمیایی. یا میبینمت و میخواهمت یا دیگر هرگز تورا نخواهم دید. چوپان دروغگو شده ام. بارها تهدیدت کرده ام به رفتن، ولی برگشته ام. و توی احمق نادان نفهمیدی که تا حدی دچارت بودم که هرگز نتوانستم ترکت کنم، حتی در بدترین شرایط. نفهمیدی که هر خریتی که می کنم، هر بار که زیر قولی که به خودم داده ام میزنم، هر بار که تحقیر را تحمل می کنم، برای این بوده که از بودن بدون تو عاجز بوده ام.

و اکنون که می گویی دیگر برایت اهمیتی ندارم، اکنون که لعبتهایی رنگین و هوس انگیز پیدا کرده ای، اکنون که من در منجلاب افسردگی و درمان خودسرانه دست و پا میزنم و عنقریب است که غرق شوم و تو به معنای واقعی رهایم کرده ای، به این می اندیشم که هفت سال پیش، چنین روزهایی، نه دست سرنوشت بود که مرا دچار تو کرد نه تقدیر الهی و نه هیچ کوفت دیگری. دلبسته ات شدم چون ابلهی بیش نبودم. چون از روی نادانی و کودکی به دنبال عشقی افلاطونی می گشتم و آنرا در توی یابو یافتم. اما داستان حماقتهای بی پایان من اینجا تمام نشد. شب و روزم و نفس و ساحل آرامشم تو شده بودی و حاضر بودم هرچه داشتم بدهم تا در هوای تو نفس بکشم. منتی بر سر تو نیست، که خود کرده را تدبیر نیست. که هر چه کردم خودم کردم و تاوانش را امروز می دهم.

دیگر می خواهم به گذشته نیاندیشم. کاری از دست من برایش بر نمی آید. به حال خود وا می گذارمش تا در سر بکوبد و حسرت بر دل بگیرد. گذشته ام را می گویم. سرابی بود. که تا همین چند هفته پیش اندیشیدن به آن روانم را شاد می کرد و گونه هایم را از اشک شادمانی تر. اکنون، که یک بطر شراب نوشیده ام تا فراموشی بر من مستولی شود و این نوشدارو نیز دیگر بر روان کرم خورده من اثر نمی کند، فهمیدم که آنچه از گذشته در ذهن داشتم سرابی بود که مرا به دنبال خود کشانید تا امروز که با صورت بر زمینم زد.

اکنون، ساعت سه و سی و شش دقیقه بامداد، اینجا نشسته ام منتظر تو، که بیایی و دیوانگی و حماقت از سر گیریم از برای روحهای در هم گره خورده مان. تو دو ساعت است که رفته ای چون تاب شنیدن حقیقت نداشتی. پارسال را یادت می آید؟ آن زمان که من، مانند امروز تو، اثیر هوسهای رنگین و خوش زبان مجازی شده بودم؟ یادت می آید چه شبها شکستی و خورد کردی و فریاد کردی و من به پایت می افتادم که مرا عفو کنی؟ یادت می آید به تو می گفتم هر چه بگویی حق داری که در حق تو ناروا کردم؟ ولی تو امروز، تاب شنیدن حقیقت را هم نداشته ای و رفته ای.

به تو می گویم برگرد. چون حتی اکنون که تمام حقها برای من است، وقتی رفتی تکه ای از وجودم را کندی و با خود بردی، و من مانند مرغ پر کنده اینجا نشسته ام که بیایی و آن تکه را به جای خود باز گردانی تا آرام گیرم. توضیحی برای این دیوانگی ام ندارم. همه عالم میتوانند مرا توبیخ کنند، میتوانند روانشناسی ام کنند و مطلب بنویسند درباره حماقت و جنونم و ساعتها نچ نچ کنند.

چهار ساعت به تو وقت می دهم. اگر برگشتی که هیچ. اگر برنگشتی… می دانی؟ سلولهای بدن دوباره تولید می شوند و تکهء سرقت شده را دوباره از نو می سازند، گیرم ناقص تر از آنچه که بود، گیرم طی پروسه ای بسیار طولانی و دردناک. ولی بلاخره می سازندش.

افسانه دوخواهرون

کسخل شده ام.

راستش را می خواهید؟ عاشق شده ام، عاشق خواهر همکلاسی دبیرستانم که از مادری انگلیسی و پدری ایرانی و مذهبی و سنتی زاییده شده بودند. هر دو چشم عسلی و موقرمزی و سفید برفی بودند. دوستم چاق بود و خواهرش لاغر. خواهرش با ما هم مدرسه ای نبود و سه یا چهارسالی از ما کوچکتر، راستش هرگز خواهرش را از نزدیک ندیده ام، یا اگر دیده باشم به خاطر نمی آورم. دوستم پزشک شد، ازدواج کرد، طلاق گرفت، سر تا پایش را سپرد به لایپو ساکشن و سر از انگلستان در آورد، یک سالی دوره ای گذراند و در امتحان هایش موفق شد و به حرفه پزشکی مشغول شد و دوست پسری انگلیسی اختیار کرد و کونش را به دوستان ایرانی اش کرد و رفت پی زندگی اش. اما هیچکدام از این اتفاقات باعث غلیان احساسات من نشد. دوستش داشتم ولی به دلیل طلاقش و مشکلاتی که زندگی در ایران برای او بوجود آورده بود درکش می کردم و بر آن شدم با وجود دوستی عمیق بینمان و خاطرات زیاد او را به حال خود بگذارم.

اما چندی پیش در فیسبوک اتفاقی به خواهرش برخوردم و با یک نگاه دل به عشقش سپردم. موها را، موهای قرمز خوش حالت و پرپشتش را پریشان کرده بود دور شانه های ظریفش، پیراهنی سفید و کوتاه و پرچین بر تن و صندلهایی سفید و لژ دار برپا داشت و لیوانی کنیاک (آنطور که خود در عکس ذکر کرده بود) در دست داشت و بیخیال و بی تفاوت به پهنای صورتش میخندید، چشمانش می درخشید و سینه بلورینش از انعکاس نور فلاش چشمان بیننده را کور می کرد. سال آخر دکترای بیولوژی در یکی از بهترین دانشگاههای انگلیس شده بود و چنانچه از پروفایلش بر می آمد تابعیت ایرانی خود را به کلی فراموش کرده بود و با خیال راحت با هویت انکلیسی خود به زندگی شادش ادامه می داد. عاشقش شدم. عاشق بیخیالی چشمانش، لبخند بی قید و بندش، ظرافت دخترانه اش که با افتخار عرضه می کرد و حرف فک و فامیل پدریِ مذهبی و سنتی اش تخمش هم نبود. عاشق این حقیقت شدم که هیچ بندی به دست و پایش بسته نیست که مجبورش کرده باشد به زندگی اش به سبکی عن گونه ادامه دهد. این حقیقت که پدر پولدار مذهبی اش استحاله شده بود و با دخترانش در نوشیدن ویسکی هم پیمانه می شد و هر چه داشت در اختیار دخترانش گذاشته بود تا شاد زندگی کنند. این حقیقت که اگر می گفت کن، فیکون. این حقیقت که با وجود داشتن رگ و ریشه ایرانی، هر زمانی که بخواهد می تواند ریسمان کثافت ایرانی بودنش را از دست و پایش باز کند و با افتخار در فیسبوکش اعلام کند که انگلیسی است و هوم تاونش هم شهری در انگلستان است، انگار نه انگار که تهران بدنیا آمده و بیست و چند سال، قسمت اعظم زندگی اش را در تهران زندگی کرده. بدون اینکه مورد قضاوت و نچ نچ و خوردن انگ دخترهء چش سفیدِ عقده ای قرار بگیرد.

و من در رویاهایم خودم را الی تصور می کنم. زیبا و ظریف و موقرمزی و شاد و بی خیال و فارغ از هر گونه قید.  می توانستم هر زمان که اراده کنم پا روی اشتباهاتم بگذارم و انسانی دیگر شوم. شغلی خفن داشته باشم و آزادی ای بی انتهاو مورد قضاوت این کثافتهای اروپایی نژاد پرست قرار نگیرم و مرا از خودشان بدانند… برشمردن امتیازات رویایی الی بودن از حوصله ام خارج است. به قدری ضعیف و نا توان شده ام که قدرت فکر کردن از من سلب شده است.

خودم را الی تصور می کنم در رویاهایم، بی هیچ زندانی، بی هیچ قفس بی پایانی.

جهنمی از جنس خودم

دوست نداشتم بنویسم، نمی خواستم دوباره چس ناله و نوحه و زنجه مویه راه بیاندازم. اما گویا ناچارم.

در دلم غوغاییست. استرسی بی دلیل و آتشی که بی جهت به جانم افتاده. سی سال از عمرم رفته و هیچ برداشتی نکردم، هیچ عنی نشدم، روز به روز خموده تر و چاق تر و ازگل تر شده ام. در بیست سالگی خودِ سی ساله ام را میدیدم که آدمی شده ام برای خودم و لاغر شده ام و غرق خوشبختی. اکنون در سی سالگی، چند ماه بیشتر، عنی شده ام افسرده و پر از حسرت و کثافت و سرخورده و دلزده. چرا پدر و مادرم که به خوبی بلد بوده اند برای بچه هایشان تصمیم بگیرند و مسیر زندگی و دین و راه و رسم انتخاب کنند، یادشان رفته بود بگویند که همین یک بار را زندگی می کنم؟ چرا نگفتند که “آن” را که از دست بدهی دیگر از آن تو نخواهد بود؟ چرا اینقدر درگیر یاد دادن درس خداباوری به من بوده اند که وقت نداشته اند به من یاد بدهند که همین یک فرصت را داریم؟

مغلطه می کنم؟ تقصیر خودم است؟ می دانم. مگر همه چیز را آنها باید بگویند؟ نه. آنها فقط وظیفه داشتند کله صبح از خواب ناز بیدارم کنند و مرا وادار به کله معلق و دولا راست شدن کنند. آنها فقط وظیفه داشتند از نه سالگی لچک بپیچند دور کله ام و همیشه و در هر حال به من یادآوری کنند که تو هیچی نیستی، بالا بروی پایین بیایی هیچی نیستی، هیچی نمی شوی، نخواهی شد، توکل یادت نرود، هرچه داری از خداوند مغرور و بیمار و سادیست و قهار و جبار و غفار و وهاب داری، توکل کن، ولی بازهم چیزی نخواهی شد. و در آخر انذار دهند از عذاب آخرت. وظیفه نداشتند بگویند که با روندی که پیش میروی قطعا در سی سالگی ات در جهنم خواهی بود. و من اکنون در جهنم به سر می برم. جهنمی که سرتاسر دیوارهایش آینه های محدب و نورهای عجیب و غریب و ترسناک است. جهنمی که در عین گرمی سرد است و من در عین گر گرفتن از درون یخ میزنم.

می خواهم از این جهنم فرار کنم، در خروج را نمی یابم. مستاصل و بیچاره ام. عنقریب در هجوم تصویر خودم در آینه های تخمی اش غرق خواهم شد…

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.