هجوگویی های نیمه شبانه

باید بنویسم. از چه؟ نمی دانم.

شاید از اینکه فکر می کردم اگر مدتی در کنارم نباشد نفسی خواهم کشید و استراحتی خواهم کرد و تجدید قوا تا دوباره برگردد. فکر می کردم این چند هفته خیلی زود می گذرد اما نگذشت. اکنون فقط ده روز شده ولی برای من ده سال گذشته و خیال می کنم اگر برگردد باید از رنج این سالهای دوری از او بگویم و تعریف کنم که پیر شده ام و دختر دیگر برای خودش خانمی شده و به دبیرستان میرود. بگویم که دوستان ده سال پیشمان، همان ده سال پیش که رفتی مرا ول کردند به امان خدا و دوستی را در حقم به کمال رساندند و در این ده سال اثری از ایشان د ال بر زنده بودنشان ندیدم. که مهسای کسکش با همهء علاقه ای که به او داشتم و همهء محبتی که به او روا داشتم دری وری بارم کرد و در غیابم و در حضور دیگران مرا در چاه مستراح فرو کرد و در آورد و وقتی دلخور شدم به من گفت خانومِ دراما کوئین. از آرش کثافت که تا وقتی زنش به مدت شش ماه در سفر کاری بود مانند یک برادر کوچکتر مراقبش بودم و نگذاشتم تنهایی را حس کند ولی وقتی من تنها شدم خیلی رک و پوست کنده گفت که فقط با خودش حال می کند و فقط خودش برایش مهم است و دیگران حواله اند به آن دو گوی بدریخت و نشانهء مردانگی اش، حتی زنش. که بگویم مادرم با همه غریبی اش با من، تنها مونس من بود و من گه خوردم  از برای هر آنچه که در مورد او گفته بودم. که دیوانه وار دوستش دارم و دلم هوای بوی شیرین تن و آغوش گرم ونرمش را کرده. که این تنهایی نبود آنچه که دنبالش بودم و شاید اصلا دنبال تنهایی نبودم و نمی دانستم. بگویم که در این ده سال که نبودی فهمیدم که چقدر به بودنت وابسته شدم و این اصلا نشانهء خوبی نیست. به سر بردن در شیش و بش عادت و عشق. و عشق. که کسشری بیش نیست. که هنوز نمی دانم هست یا نیست. آیا تغییرات هورمونی مرا در بغل تو انداخت و شبانه روز در آن اتومبیل نقلی همدیگر را گاییدیم و کشتی گرفتیم و از سر و کول هم بالا رفتیم تا فهمیدیم که به سقفی نیازمندیم؟ پس چرا با آدمهای قبلی زندگیمان چنین تصمیمی نگرفتیم؟ چرا آنها را به راحتی آب خوردنی می توانستم کنار بگذارم و گذاشتم و بعضا پیچاندم و همزمان با چند نفرشان بودم؟ چرا به راحتی ترکشان کردم و مهاجرت کردم بی آنکه دلتنگشان شوم؟ می دانی؟ دوریت، همان اول رابطه، همان رابطهء نامشروع، مرا بگا می داد. بعد هم که رابطه مان کاملا مشروع و قانونی شد هم بگا میداد. آن زمان که حامله بودم و تو در کنارم نبودی چون معشوقه ای داشتی از من خاطر عزیزتر که نامش کار بود. هنوز هم می دهد. هنوز هم که از هر طرف بر این رابطه گه زده ایم و پرده ها را افکنده ایم و حریم ها را جرواجر. هنوز هم که دیگر اعتمادی بین ما نیست و کرده ایم هر آنچه که نباید می کردیم. نمی دانم. هفت سال پیش به آدمی که الان هستم می خندیدم. به همهء کس مشنگهای عاشق که نه راه پس دارند و نه پیش. و اکنون خودم، ارّه در ماتحت دارم و نه تاب فرو رفتن بیشترش را دارم نه تحمل درد درآوردنش را. می دانی؟ تو هرگز تنهایی ام را پر نکردی. هرگز تنهایی ام را پر نمی کردی. و من اکنون که به معنای واقعی تنها و در هم شکسته ام پی می برم به اعتیادی که از همان روز آشنایی به حضورت پیدا کردم.

می دانم اینجا را می خواند. امیدوارم این یکی از دیدش پنهان بماند.

 

نی‌‌ حدیث راه پرخون می‌کند / قصهای عشق مجنون می‌کند / گه میخورد چنین می‌کند

کلّه‌ام اندازهٔ یک خربزهٔ شصتاد کیلویی‌ سنگین است.

مهسا فارغ شد از تحصیل. به همین مناسبت مجلس شادی و کس‌کشی برپاست در خانهٔ ح. مهسا که مسلمان و معتقد است نمینوشد، ما هفشتده نفری جور او‌را میکشیم. بابک کسکش، به او گفتم موزیک کلاسیک بگذارد و او نیز به تخمش حواله کرد. حال، رسوای زمانه گذاشته و در خلسه فرو رفته، به صورتی‌ کاملا عرفانی و تخماتیک. فکر کردم باید چیزی بنویسم، از این حالم، از آزادی مطلق، از اینکه مادر و دختر رفتند به شهرشان و سه‌ روز است که ریق شیرین آزادی را سر می کشم. که امشب، بدون نگرانی‌ از خواب بچه و خستگی‌ شوهر در جمع دوستان کسکش و مهربانم مستم و گیج و رها. در ساعت سه‌ صبح. در حالی‌ که ویرانه‌ای بیش از خانه ح باقی‌ نمانده. اما نمی‌گذارند، به حال عرفانی بابک می‌خندند و مرا دعوت میکنند به به سخره گرفتن او.

غرض از مزاحمت، گزارش حال خوب و خلسه وار و گیج ، سرخوشم بود. حالی‌ که تخمش نیست که صاحبش زندگیش را در قماری سخت باخته، و در میهن صاحبش، خاکستری روی آتش ریخته اند که به زودی زبانه خواهد کشید. آمدم که بگویم خوبم و خوبتر هم خواهم شد.

صدای مرا از ابر دود و از دوردست میشنوید. خوبم. خیلی‌ خوب. و همچنان کسخل و عاشق.

سلطونِ غم، مادر

این روزها یک طور خاصی ام که تا به حال نبوده ام.

یک حال کرختی همراه با گه گیجگی و فراری از اجتماع بودگی. یک حال مزخرف کنج عزلت گُزیدگی. یک جور از هم گسیختگیِ آرامبخش. یک جور اعتیاد نادر به چای ارل گری و سبزیجات و رادیو فردا و زندگی سالم و دلتنگی برای سیگار و آبجوی شبانگاهی ام. آری. همسرم، همان بی شرفی که با همهء پلیدی ذاتی اش روز به روز مرا عاشقتر می کند، همو که هرچه بیشتر خیانت می کند هرچه وقیحتر و ناکستر می شود بیشتر دلتنگش می شوم، همان کسکشترین کسکشها به مسافرتی سه هفته ای رفته است. تا دو هفته قبل از سفرش در اعماق کانم جشن عروسی به صرف شیرینی و شام برپا بود از برای خلاص شدن موقتی از سایهء بالا سر. به خیالم تمرین خوبی برای ترک همیشگی او بود، تمرین پا روی دل گذاشتن از برای سعادت دنیوی و اخروی و آلت نخوردن از او در آینده. تصمیمم قطعی بود، و فقط باید روی خودم کار می کردم که دل صاب مرده ام را ادب کنم تا هوایش را نکند. یک هفته قبل از سفرش اما آن عروسی آشکار جای خود را به یک شادی زیرپوستی داد و فیلم بازی کردن که آه که چقدر جایت خالی خواهد بود. اما از قبل قرارهایم را با دوستانم برای پارتی کردن در غیاب او فیکس کرده بودم و در اعماق دلم شعف جرقه می زد. از دوروز قبل از سفرش همهء این کس کلک بازیها جای خود را به دپ زدنِ واقعی داد. انگار دور نمای زندگی در سه هفتهء پیش رو بدون او را در مقابلم گذاشته بودند. دور نمایی که مرا بگا داد. تصمیم گرفتم همهء قرارهایم را با دوستانم کنسل کنم و پارتی نکنم و خانه بنشینم و در تنهایی ام خود را در آبجو و دود سیگار خفه کنم تا بمیرم و بر سست عنصر بودگی خود بگریم. و دپ بزنم از برای همهء بلاهایی که از تابستان تا همین امروز به سرم آمده. و تنها بمانم. و تنها باشم. و واقعن می خواستم که تنها باشم، می فهمید؟ می خو ا ستم که تنها با شم. تنهای تنها. تا اینکه…

همان پریشب که طرف رفت و من مشعوف از تنهایی ام، مادرم سرزده آمد خانه ام، با یک چمدان گنده در دست ،و بالش طبی مخصوصش در زیر بغل. اول فکر کردم با بابا دعوایش شده، اتفاقی که هرگز به این شدت رخ نداده در طول سی سال زندگی و شناخت پدر و مادرم. اما بعد فهمیدم که بابا نیز دارد ماشین پارک می کند و به زودی به ما خواهد پیوست. سر خود تصمیم گرفته بودند که نگذارند یک وقت تنها باشم. که تنهایی لابد آفت مومن است. از برای افتادن به گناه خود ارضایی. یقک.

اکنون سه روز است که مادر پیشم است. پدر فقط یک شب را با ما ماند. دقیقه ای یک بار سرم داد می زند که چرا بدون دمپایی رو فرشی در خانه ام راه می روم. روزی دو وعده مرا انذار می دهد از عواقب نخوردن قرصاهایم سر ساعت مقرر. از لحظه ای که بیدار می شود رادیو فردا و بی بی سی فارسی نیز همزمان بیدار می شوند و به منی که سکوت خانه ام را میپرستم دهن کجی می کنند. دکوراسیون منزل به سلیقهء مادرم عوض شده و همهء کابینتها کن فیکون شده و مطمئنم که تا یک ماه آینده برای هر وعدهء غذایی که بخواهم بپزم باید شونصد بار به خودش تلفن کنم تا مثلا جای کوفت یا زهر انار را بهم بگوید. برای سیگار هم روزی یک بار به بهانه ای جیم میزنم و در این موج سرمای انسان کشی که اروپا را فرا گرفته، با پرداخت کفاره، یک نخ یا در نهایت دو نخ، بسته به مقاومتم در برابر سرما، دود کنم.

و البت حسرت. حسرت از اینکه این زن، این زن مغرورِ پر جذبهء جدی، این زنی که می پرستمش فقط و فقط چون مادرم است، هرگز با من دوست نشد، هرگز حرفهایم را نفهمید، و هر کلامی که از دهانم خارج شد، یا هر عملی که از خودم سر زد را به بدترین و دور از ذهن ترین شکل ممکن تعبیر کرد. حسرت از اینکه بساط عیش و نوش و خلوت مرا نجس و اخ می داند، حسرت از اینکه با من هم پیاله نمی شود، سیگارم را آتش نمی زند، و هرگز به من نمی گوید که دخترم، بنوش و گریه کن تا آرام شوی. حسرت از اینکه فقط و فقط در برابر او خود واقعی ام را پنهان می کنم. که او خودش دوست ندارد که من خودم باشم. حسرت از دوری اش از من. حسرت از دوری ام از او.

زوال ما، فساد ما، خون سمی جاری شده در رگهای ما. پایان ما.

دلم کباب است برایمان.

ما که شادیهایمان به قدری کم و انگشت شمار است که سالگردشان را نیز گرامی می داریم. ما که قبل از افتخاری که اصغر جانمان برایمان کسب کرد، آخرین شادی دسته جمعیمان گل دوم خداداد عزیزی به استرالیا بود، در عهد پارینه سنگی. که این خوشحالی دسته جمعی اخیرمان را با آن مقایسه می کنیم. خیلی غمگین است، فاصله دلخوشی های همگانی مان به اندازهء چهارده سال باشد.

غمگین تر از آن این است که دلمان با این خوشی ها بیگانه است، که به دنبال روزنه ای هستیم برای اینکه دیگران را توبیخ کنیم که چرا شادند، که ژست روشنفکری بگیریم و پشت سرهم اراجیف ببندیم به خیک دیگران تا قانعشان کنیم اتفاق خاصی نیافتاده، که اینان که شادند یک مشت عامی و جوگیر و کوته فکرند که عقلشان در چشمشان ایست. این خیلی غمگین تر و فاجعه بار تر از اولیست، معنی واقعی اش این است که داریم رفته رفته تبدیل به موجوداتی از جنس حاکمانمان می شویم، موجوداتی کینه ای و متنفر و ایرادگیر و عیب گو، موجوداتی که تخریب شخصیت ها را کاری نیکو می دانند و ارزش کار دیگران را به هیچ می پندارند.همسو می شویم با کسانی که هنرمندان را خفه می کنند، معترضان را دربند و حصر خانگی قرار می دهند، روزنامه ها را می بندند، چون آنان را هیچ می پندارند. تبدیل به حاکمانی عبوس می شویم که از دل هر خوبی ای بدی ها را در می آوریم و به خورد دیگران می دهیم. داریم عین خودشان می شویم.مگر آدمیزاد به غیر از این دلخوشی های کوچک به چه زنده است؟ نشویم. عین اینها نشویم. آنچه که سی سال است می خواهند بشویم، نشویم. نگذاریم تزریقات سمی سی ساله اینها رفته رفته در رگهایمان جاری شود و آلودمان کند.

اصغر فرهادی از دید بسیاری یک قهرمان است. یک انسانی که در حالی که خرخره اش در گرو زندانبان است صدایش را به گوش دیگران می رساند. کسی که سانسورش می کنند، شخصیتش را تریب می کنند، محدودش می کنند، با هزاران مانع و ممیزی مواجه اش می کنند، اما راه خود را می رود و پیامش را فریاد می زند. و زوال ما از جایی شروع می شود که نمی فهمیم، که درک نمی کنیم، که له می کنیم.

سلسله احادیث دخترجان – یک

این را خواندم و یاد اولین جملهء دخترک افتادم: کاتون بِساله که یعنی برام کارتون بذار. این اولین جمله ای بود که یک روز صبح، در عنفوان یک سال و سه ماهگی، وقتی تازه راه رفتن آموخته بود، از دهان خوش بو و لبان قرمز و شیرینش بیرون آورد. با چشمانی آبی و درشت که به من زل زده بودند. و لُپانی که فریاد میزدند مارا بخورید، مارا بکشید. ما هم گفتیم چشم. به جانشان افتادیم و بوسیدیم و لیسیدیم و کشیدیمشان. بعد از آن روز هر روز صبح که بیدار می شد می دانستیم قبل از عَبَض (دست به آب رفتن یا تعویض نمودن پوشک) و پلو ماست (صبحانه مورد علاقه اش) خواهد گفت کاتون بساله.

صحبت از حرف زدن دختر شد. از وقتی سه ماهه بود زمانی که گرسنه بود و شیر می خواست می گفت اینگی. صد البت اینگونه نباشد که فکر کنید خیلی محترمانه با عشق مرا نگاه می کرد و مودبانه می گفت مامان جان لطفا اینگی، خیر، در همان احوال که جیغ بنفش می کشید و انگشتها و دستان بلورینش را لیس می زد به امید اینکه از آنها شیر بیرون بیاید، همان لا لو ها اگر زمانی برای نفس تازه کردن می یافت می گفت اینگی. اوایل به حساب تصادف می گذاشتم و فکر می کردم اینگی هم حتما یک مدل آغووی جدید است که همهء شیرخواره ها از آن برای بیان احساسات و افکار خود استفاده می کنند. ولی بعدها که در مواقع شکم سیری و سرخوشی آغو می گفت فهمیدم که قضیهء اینگی جدیست. و البته اطرافیان و دوستان و نزدیکان نیز به این مهم پی برده بودند. حال بگذریم که اینگی از نه ماهگی تبدیل به اومگا شد و یکی دوماه بعد جای خود را به شیر-شیر که با لبانی غنچه کرده ادا می شد داد. و همان شیر شیر هم حدود شش ماه بعد جای خود را به شیر-شیر-پوست داد و علت آن هم قوطی های شیرخشک آماده ای (مخلوط شده با آب) بود که درپوششان سولاخی از برای سر شیشه داشت و یک پوست محافظ برای استریل نگه داشتنش و در کل سیستم بسیار خارجی و پیشرفته ای داشت که دخترک عاشقش شده بود و چون باید پوست روی درب شیر را بر می داشت آنرا شیر-شیر-پوست نامیده بود.

ضمن اینکه از شش ماهگی من و پدرش را به اسم کوچک و البته خیلی ناقص و مخفف شده صدا می زد، تا روزی که فهمید من مامان و پدرش هم بابا می باشد و برای نامیدن مادر بزرگش- مادرم- دچار تضاد شدیدی شده بود، از آنروی که تصمیم گرفت که او را باما صدا کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب

ادامه دارد…

عنوان ندارد

ملالی نیست جز دل پر حرفم، حساب بانکی بلاک شده ام، دانشگاهِ به رویا پیوسته ام، عشقِ به گا رفته ام،  مسافرتهای نرفته ام، خوشی های نداشته ام، حال و حولِ نکرده ام، آرامشِ نیافته ام، دوستان کسکشم که به وقت تنهایی و ملال ناپدید می شوند، تن چاق و بیمارم، بیکاری و تنهایی و بی پولی، فسیل شدگی، بر باد رفتگی. شاید اکنون بهترین زمان برای پایان باشد،شاید آن روز خوب هیچوقت نیاید. شاید پایان بهترین راه حل باشد. کاش می توانستم مادری برای دخترکم بیابم که به اندازهء من دیوانه و دلداده و دلسوز او باشد، کاش دلی از سنگ داشتم که به هنگام مرگ، تنگِ این دختر چشم آبیِ زیبا، این تندیسِ زندگی، این عشق مجسم نمی شد. کاش هرگز مادر نمی شدم…

… My hours are slumberless

Dearest, the shadows I live with are numberless

.

.

My heart and I have decided to end it all

Soon there will be flowers and prayers

That are said I know

But let them not weep,

Let them know that I’m glad to go…

دنیای جندگان

زنی تنها در آستانهء فصلی سرد. مردی تنها در آستانهء فصلی گرم. فرقی نمی کند چه فصلی از سال باشد، مهم تنهاییست.

مشکلات بشر از تنهایی ناشی می شود. آنجا که یاری دهنده ای نیست که یاری دهد. آنجا که نیازهای تن فریاد می کنند. آنجا که روح از تنهایی نعره می زند. ایستگاه بعدی سیم آخر است. سیم آخر یعنی زنی که شوهرش را دوست ندارد به مانند بختک بر روی روابط انسانهای دیگر می افتد و می گاید و می گاید و ول کن معامله نیست. سیم آخر یعنی عقلی که زایل می شود و منطقی که خشک می شود و دیدگانی که نابینا می گردند از دیدن تبعات عمل در آینده. یعنی افتادن به ورطه جندگی به معنای حقیقی که این حقیر روسپیان را جنده نمی نامم. روسپی می دهد و پولش را می گیرد و راهش را میگیرد و می رود. روسپی گری شغلی باستانی و شرافتمندانه و نیازگوی پاسخهای نوع بشر است که از برای لذات جسمی در دام ازدواج اسیر نگردد. حکایت جنده اما حکایت دیگریست. جنده یک صفت است، پست ترین صفتی که به انسان می توان نسبت داد. پست ترین مرتبهء انسانی. جندگی یعنی له کردن دیگران زیر چکمه های آهنین به قیمت ارگاسم روانی خود. یعنی جنون کشنده و سمی. و از رگ گردن به انسانِ تنها نزدیک تر.

فلسفه می بافم. از چس ناله و نوحه خوانی ملول گشته ام. از بس به زیر زندگی گاییده شده ام فیلسوف شده ام. حال می فهمم راز موفقتم در پیمودن پله های شکست احاطه شدن به توسط جندگان است. جندگانی در لباس رفیق شفیق و یار و مونس و همدم اما سوراخ های کان به معنای واقعی. جندگانی که مرا بازی می دهند و به ریشم می خندند. جندگانی که بی قراری می کنند برای دیدارم و از آن طرف زندگی ام را به باد می دهند.

گفته بودم دزد آرامشم را بلاخره خفت کردم؟ نگفته بودم؟ حال باز می گویم. نمی دانستم کیست و علاقه ای به دانستن نداشتم. به طور اتفاقی فهمیدم. یعنی دیدم. صمیمی ترین رفیقم. زن صمیمی ترین رفیق شوهرم. همو که بی مقدمه در برابر دیدگان الکترونیکیِ شوهرم عریان شد. چون جنده بود. جنده و تنها. دچار حمله جنون شد و به اسم درد دل و شکایت از شوهرش با طرف رابطه بر قرار کرد. چسب شد، پیله کرد، تلفن زد، چت خواست. و به ناگاه وب داد در حالی که عریان بود. جنده بود دیگر. جنده.

 

ای که سی رفت و بر گایی

با سرعت صد اتوبان را طی می کردم به مقصد ایکیا، رستوران طبقهء اولش، اتاق سیگاریهایش که بر حسب اتفاق قهوه مجانی هم می دهند با کارت ایکیا فامیلی هر تعداد که بخواهی، یعنی مدینهء فاضله، بهشت برین، سرزمین موعود. نا خودآگاه نگاهم از آینه به راننده ماشین پشت سر افتاد، سی و هفت هشت ساله، جنتلمن، کت و شلوار و کروات که این در غرب در این ساعت از روز نشانهء از ما بهترون بودگی است. سوار بر بنز خوشگلش. مدل؟ نمی دانم، از من مدل می پرسید؟ من فرق کلاس سی و اس و کوفت و زهرمار را نمی دانم. من فقط می دانم آئودی ها A دارند. بیشتر از این نمی دانم. چرا، همچنین می دانم که ماشین ما اوپل استرا است که قطعا فرقهایی با کورسا دارد ولی چه؟  نمی دانم. ولم کنید. راحتم بگذارید. بگذارید به درد خود بمیرم. آخر شما چه می دانید؟ چه می دانید که من اکنون که خوب فکر می کنم میبینم هیچوقت شاد نبودم، اکنون که دخترکم را میبینم که در حوصله سر بر ترین شرایط هم شاد است و شعر می خواند و با حد اقل امکانات مفرح ترین سرگرمی ها را برای خود ترتیب می دهد، می بینم که من از روزی که خود را شناختم موجودی پپه و مبهوت بوده ام. همیشه حوصله ام سر می رفته و همیشه تنها بوده ام وهمیشه تنها کافه رفته ام و خسته شده ام اما کاری از دستم بر نیامده، همیشه هرکه را نیاز داشته ام، درست در آن برهه که لازمش داشتم نبوده، در عوض وقتهایی که روی اعصابم بوده درست چسبیده به یک ور دلم بوده و تکان نخورده، همیشه امید داشته ام به اینکه یه روز خوب میاد. نگاهم به دور دستها بوده و آینده ای که هرگز نیامد. از من مدل ماشین می پرسید؟ لحظه ای به این موجود مستاصل نگاه بی اندازید. از سوال خود پشیمان نشدید هنوز؟ اُف بر شما. نگاه، نگاهم به مرد پشت سر افتاد، او هم نگاهش به من، سبقت گرفت و سرعتش را با من تنظیم کرد و کنار من حرکت می کرد. قلبم به تپش افتاد، گفتم اگر جایی مرا گیر آورد از ماشین پیاده نمی شوم مبادا چشمش به کون و کپل و شکم عظیم من نیوفتد و توی ذوقش نخورد، نشستم به سرزنش و خودزنی که ای که سی رفت و تو هنوز چاقی، فکر کردم زین پس به جای کافه گردی تنهایی و کس-چرخینگ فیتنس اسم بنویسم و شکر هم از برنامه غذایی ام حذف کنم، بعد گفتم دختر جمع کن خودتو، تو شوهر داری، بچه داری زندگی داری، یه بیلاخ حواله کن و راهتو بگیر و برو، بعد یادم آمد که آخرین باری که کورس گذاشتم با مردی نا شناخته سیصد سال پیش بود، در عصر پارینه سنگی، خیلی سال قبل از ازدواج. باز با خود گفتم ای که سی رفت و هیچ گهی نخوردی، اگر هیچ گهی نشدی حتی خوشگذرونی هم نکردی. چرا نکردی؟ چون می ترسیدندی، تخم نداشتندی که این مهم، امری بسیار پر هزینه بودندی، از برای دروغ گویی و صحنه سازی که پدر و مادر گرامی بویی نبرند. با خود فکر کردم همه عمر دنبال این بودم که دل این و آن به دست بیاورم و همگان را از خود خشنود بدارم، و هرگز نه کسی از من خشنود بود و نه خودم از خودم خوشحال و راضی. که عمر بر باد دادم ولیکن با وجود اینکه همه اینها را می دانم کان تغییر و خودم بودن ندارم. که هنوز ترسی در دلم وجود دارد، ترس از دست دادن آدمهای زندگی ام، که پیشتر هم گفته بودم موجودی بی خایه و ریسک ناپذیر و طبل توخالی ام. بعد یادم آمد دوستانم به من دستور اکید داده بودند که خود را فحش مالی نکنم، که اگر خودم به خودم احترام نگذارم از دیگران چه انتظاری دارم؟ این همه فکر کردن و قرمز شدن و حول و ولا و سرزنش و خود زنی و عذاب وجدان در طی پنج ثانیه اتفاق افتاد. یارو سبقتش را گرفت، کونش را به ما کرد، گازش را گرفت و از نظر ناپدید شد.

آب حوض می کشیم، پیرزن خفه می کنیم، با نازلترین قیمت

آمدم بنویسم، از اینکه خانهء دوست دخترک مهمان بودیم و خوش گذشت، از خرید لباسهای رنگارنگ برای دخترک و ست کردن مدلها و رنگهای مختلف به توسط خودش بگویم، از اینکه برنامه اکستریم میک اور، هوم ادیشن مرا به گریه می اندازد تا حدی که تا یک ربع بعد از آن همچنان فیش فیش و فین فین می نومایم، از اینکه اپلای کردم دوباره برای دانشگاه بگویم، بگویم که یک سال است مسافرت نرفته ام و به دم و دستگاه و پشم و پیلی کسی هم نیست، از اینکه در همین لحظه که می نویسم دارم برای بار دوم عمه می شوم و عمه بودن یکی از لذتهای ناب دنیاست، از اینکه ناخن کاشتم به توسط یک بانوی باردار اسرائیلی که در آخر به من یک کادوی نوئل داد و با من روبوسی کرد و به زبان فرانسه گفت سیاست چیز گهی ست و موقع روبوسی غرق بوی شیرینی که از روانش ساطع می شد بودم، می خواستم بگویم از عطری که برای طرف خریدم و گفت در فرودگاه مونیخ از این ارزان تر بود و پلیوری که برایش خریدم و گفت گشاد است و بردم پس دادم و با پولش دو پاکث سیگار و یک پاکت بلوط بو داده شده خریدم و در تی رومی که اتاقی برای سیگاریها دارد لاته مکیاتو خوردم، بگویم از اینکه موی دخترم را نوازش کردم و او در پاسخ گفت «حوازت باشه گل سرم آسیب نبینه»، بنالم و گلایه کنم از حماقت ملت عاشورایی که خود اسیرانند در بند جفای ظالمان بر اسیران عرب این ناله ها چون می کنند؟ بنویسم از دل مادری که فرزندش زیر چرخ ماشین سفاهت و کثافت له شد ولی ملت آلت پریش مرثیه در عزای علی اکبر می گویند، بنویسم از مادرهای همکلاسیهای دختر که هر کدام به تنهایی یک مدل می باشند و با ماشینهای مدل بالا می آیند و با من همکلام می شوند و طرح دوستی میریزند و تخمشان هم نیست که من از ایران آمده ام یا آنگولا یا آمریکا و مصیبت عظمایی دارم برای یاد دادن تلفظ درست نامم بهشان، که از بودن با ایشان لذت میبرم و برنامه دارم که به سلامتی در آینده که فرشی زیبا خریدم و قهوه سازم را تعمیر کردم و بالکنم رو خوشکلیزیشن به صرف ناهار دعوتشان کنم و برایشان کشک بادمجان و ته چین و فرنی سه رنگ و بورانی بادمجان و قرمه سبزی بپزم و چای دم کنم و شراب شیراز سرو کنم…

آمدم همهء اینها را در متنی بلند بالا بنویسم اما نشد. می دانید؟ نمی شود. در این خانه کسی برای آرامش فکری من ارزش قائل نیست. من باید باشم در خدمت خانه و خانواده و حق ندارم برای خودم ساعاتی خلوت کنم و ذهنم را از روزمرگی رها کنم و بریزم بیرون هرچه در دل دارم. مثل الان، که تا دست به کیبورد بردم، دخترک پی پی اش گرفت و اول مکافات داشتیم سر در آوردن شلوار تنگ جین قرتی ای که به قصد پوشیدن با چکمه ساق بلند برای خودش خریده، چون نمی توانست آنرا از پایش در بیاورد و عنقریب آنرا مزین به پی پی می کرد و در عین حال نمی گذاشت من از پایش در بیاورم زیرا دخترک شدیدا قلقلکی است و تا دستم را به سمتش می بردم از خنده ریسه میرفت.

من بروم کون بشویم. تا بعد.

تنها در میان تن ها*

سوار خطی‌های ونک از سیدخندان بودم و آقای محترمی داشت از گوشه‌‌ی تافتون‌های نرم و احتمالا خوش‌بویش می‌کند و می‌خورد.

این جمله. همین. مرا در بهت ابدی فرو برد. بهت از تنهایی و خستگی آن مرد محترم و پناه بردن او از تنهایی و همهمه و احتمالا گرسنگی به نان تافتون تازه. نگاه کنید. یک لحظه، آب دستتان است بریزید زمین و دقت کنید. تصور کنید. مردی میانسال، خسته، تنها. مردی که زندگی سگی در ایران توی ذوقش زده. کرک و پرش را ریخته. سگ دو زده. و در پایان روز قرصی نان تافتون خریده که به منزل برود. چشمان مرد، ندید، جلوی چشمانم است. چشمان بیگناه و مظلوم و تنها و توی ذوق خورده. از پنجره تاکسی بیرون را مینگرد و و بدون اینکه چیزی ببیند نان می خورد. با انگشتان خسته اش، تکه ای نان می کند و در دهان می گذارد.

من برای این مرد گریه ها کردم. دلم گرفت، دلم برایش گرفت. دلم برای تنهایی اش گرفت. ندیدمش، نمی شناسم. حتی نازی جانم که در نوشته اش اشاره ای به او کرده بود نیز نمی شناسدش.  ولی دلم برایش گرفت. دلم برای تنهایی همه آدمها گرفت، که بیدار می شوند، با قیافه ای ژولیده و معصوم، دنبال کارشان می روند، در طول روز چند باری می خندند، چند باری مواخذه و توبیخ می شوند و سیلی می خورند، مهم نیست از کی، حالا گیرم سیلی روحی، همه سیلی ها که فیزیکی و شیمیایی نیستند، تحقیر می شوند، به چهره شان آن لحظه ای که تحقیر می شود دقت کنید، یا نه، اصلن دقت نکنید، چون مثل من شب و روزتان زهرمار می شود، آن لحظه که چیزی می شنوند که شادی و رنگ از رخسارشان می رود، تو گویی با ماهیتابه کوبیده اند به صورتشان. بعد سر افکنده و تنها راهی خانه می شوند. جیب خود را زیر و رو می کنند به امید یافتن خرده پولی به هدف خریدن تکه نانی از برای نمردن از کرسنگی، یا شاید از برای نمردن از تنهایی. و تنهایی. تنهایی به تنهایی خیلی هم خوبست. گنجیست که من دیربازیست نیافته ام. مقلا همین پست، این پست در چندین مرحله نوشته شده، به دلیل بچه ای که  وقت خوابش گذشته و دست به دامان انواع بهانه ها شده برای گریز از خوابیدن، به دلیل همسری که خسته است و می گوید اگر خسته نبود خودش چای می آورد، که معنیش این می شود که من چون خانه نشین شده ام و بیکارم پس خسته نیستم پس باید چای بریزم. به دلیل همسری که ساعت نه شب می گوید من رفتم بخوابم که معنیش این است که تو نشسته ای پای این سگ صاحاب و به من توجه نمی کنی و من الان قهر کرده ام و ژست گرفته ام و خواب بهانه است که به تو اعلام کنم که با تو قهرم. به دلیل اینکه نمی توانم با خودم خلوت کنم. مثلا همین الان، که همه خوابند، بیدار شده و مرا صدا میزند که کجایی؟ صدای تایپ کردن تو نمی گذارد من بخوابم. القصه، تنهایی به تنهایی گنجینه ایست که هر کسی به آن دست نمیابد، زمانی تنهایی گند و گه می شود که تو تنها نیستی، ولی تنهایی. متوجه اید؟ کاش متوجه باشید، چون مخزن واژگان من ته کشیده.

و این مرد محترم. یک انسان تنها که تکه نانی با انگشتان خسته اش می کند و در دهان می گذارد و می جوئد. به چشمانش دقت کنید. بی گناه و بی پناه است. انسان تنهاییست که در میان گله ای انسان تنهای دیگر افتاده ولی تنهاست.

چقدر ما انسانها تنهاییم. چقدر گناه داریم.

*تیتر را خیلی سال پیش شنیدم. نمی دانم از کجا. نمی دانم کپی رایتش از آن کیست، امیدوارم مرا بخشیده باشد.

از صدای سخن عشق ندیدم کسشر تر

اولتیماتوم 4 ساعت دیگر پایان می یابد.

یا می آیی یا دیگر هیچوقت نمیایی. یا میبینمت و میخواهمت یا دیگر هرگز تورا نخواهم دید. چوپان دروغگو شده ام. بارها تهدیدت کرده ام به رفتن، ولی برگشته ام. و توی احمق نادان نفهمیدی که تا حدی دچارت بودم که هرگز نتوانستم ترکت کنم، حتی در بدترین شرایط. نفهمیدی که هر خریتی که می کنم، هر بار که زیر قولی که به خودم داده ام میزنم، هر بار که تحقیر را تحمل می کنم، برای این بوده که از بودن بدون تو عاجز بوده ام.

و اکنون که می گویی دیگر برایت اهمیتی ندارم، اکنون که لعبتهایی رنگین و هوس انگیز پیدا کرده ای، اکنون که من در منجلاب افسردگی و درمان خودسرانه دست و پا میزنم و عنقریب است که غرق شوم و تو به معنای واقعی رهایم کرده ای، به این می اندیشم که هفت سال پیش، چنین روزهایی، نه دست سرنوشت بود که مرا دچار تو کرد نه تقدیر الهی و نه هیچ کوفت دیگری. دلبسته ات شدم چون ابلهی بیش نبودم. چون از روی نادانی و کودکی به دنبال عشقی افلاطونی می گشتم و آنرا در توی یابو یافتم. اما داستان حماقتهای بی پایان من اینجا تمام نشد. شب و روزم و نفس و ساحل آرامشم تو شده بودی و حاضر بودم هرچه داشتم بدهم تا در هوای تو نفس بکشم. منتی بر سر تو نیست، که خود کرده را تدبیر نیست. که هر چه کردم خودم کردم و تاوانش را امروز می دهم.

دیگر می خواهم به گذشته نیاندیشم. کاری از دست من برایش بر نمی آید. به حال خود وا می گذارمش تا در سر بکوبد و حسرت بر دل بگیرد. گذشته ام را می گویم. سرابی بود. که تا همین چند هفته پیش اندیشیدن به آن روانم را شاد می کرد و گونه هایم را از اشک شادمانی تر. اکنون، که یک بطر شراب نوشیده ام تا فراموشی بر من مستولی شود و این نوشدارو نیز دیگر بر روان کرم خورده من اثر نمی کند، فهمیدم که آنچه از گذشته در ذهن داشتم سرابی بود که مرا به دنبال خود کشانید تا امروز که با صورت بر زمینم زد.

اکنون، ساعت سه و سی و شش دقیقه بامداد، اینجا نشسته ام منتظر تو، که بیایی و دیوانگی و حماقت از سر گیریم از برای روحهای در هم گره خورده مان. تو دو ساعت است که رفته ای چون تاب شنیدن حقیقت نداشتی. پارسال را یادت می آید؟ آن زمان که من، مانند امروز تو، اثیر هوسهای رنگین و خوش زبان مجازی شده بودم؟ یادت می آید چه شبها شکستی و خورد کردی و فریاد کردی و من به پایت می افتادم که مرا عفو کنی؟ یادت می آید به تو می گفتم هر چه بگویی حق داری که در حق تو ناروا کردم؟ ولی تو امروز، تاب شنیدن حقیقت را هم نداشته ای و رفته ای.

به تو می گویم برگرد. چون حتی اکنون که تمام حقها برای من است، وقتی رفتی تکه ای از وجودم را کندی و با خود بردی، و من مانند مرغ پر کنده اینجا نشسته ام که بیایی و آن تکه را به جای خود باز گردانی تا آرام گیرم. توضیحی برای این دیوانگی ام ندارم. همه عالم میتوانند مرا توبیخ کنند، میتوانند روانشناسی ام کنند و مطلب بنویسند درباره حماقت و جنونم و ساعتها نچ نچ کنند.

چهار ساعت به تو وقت می دهم. اگر برگشتی که هیچ. اگر برنگشتی… می دانی؟ سلولهای بدن دوباره تولید می شوند و تکهء سرقت شده را دوباره از نو می سازند، گیرم ناقص تر از آنچه که بود، گیرم طی پروسه ای بسیار طولانی و دردناک. ولی بلاخره می سازندش.

افسانه دوخواهرون

کسخل شده ام.

راستش را می خواهید؟ عاشق شده ام، عاشق خواهر همکلاسی دبیرستانم که از مادری انگلیسی و پدری ایرانی و مذهبی و سنتی زاییده شده بودند. هر دو چشم عسلی و موقرمزی و سفید برفی بودند. دوستم چاق بود و خواهرش لاغر. خواهرش با ما هم مدرسه ای نبود و سه یا چهارسالی از ما کوچکتر، راستش هرگز خواهرش را از نزدیک ندیده ام، یا اگر دیده باشم به خاطر نمی آورم. دوستم پزشک شد، ازدواج کرد، طلاق گرفت، سر تا پایش را سپرد به لایپو ساکشن و سر از انگلستان در آورد، یک سالی دوره ای گذراند و در امتحان هایش موفق شد و به حرفه پزشکی مشغول شد و دوست پسری انگلیسی اختیار کرد و کونش را به دوستان ایرانی اش کرد و رفت پی زندگی اش. اما هیچکدام از این اتفاقات باعث غلیان احساسات من نشد. دوستش داشتم ولی به دلیل طلاقش و مشکلاتی که زندگی در ایران برای او بوجود آورده بود درکش می کردم و بر آن شدم با وجود دوستی عمیق بینمان و خاطرات زیاد او را به حال خود بگذارم.

اما چندی پیش در فیسبوک اتفاقی به خواهرش برخوردم و با یک نگاه دل به عشقش سپردم. موها را، موهای قرمز خوش حالت و پرپشتش را پریشان کرده بود دور شانه های ظریفش، پیراهنی سفید و کوتاه و پرچین بر تن و صندلهایی سفید و لژ دار برپا داشت و لیوانی کنیاک (آنطور که خود در عکس ذکر کرده بود) در دست داشت و بیخیال و بی تفاوت به پهنای صورتش میخندید، چشمانش می درخشید و سینه بلورینش از انعکاس نور فلاش چشمان بیننده را کور می کرد. سال آخر دکترای بیولوژی در یکی از بهترین دانشگاههای انگلیس شده بود و چنانچه از پروفایلش بر می آمد تابعیت ایرانی خود را به کلی فراموش کرده بود و با خیال راحت با هویت انکلیسی خود به زندگی شادش ادامه می داد. عاشقش شدم. عاشق بیخیالی چشمانش، لبخند بی قید و بندش، ظرافت دخترانه اش که با افتخار عرضه می کرد و حرف فک و فامیل پدریِ مذهبی و سنتی اش تخمش هم نبود. عاشق این حقیقت شدم که هیچ بندی به دست و پایش بسته نیست که مجبورش کرده باشد به زندگی اش به سبکی عن گونه ادامه دهد. این حقیقت که پدر پولدار مذهبی اش استحاله شده بود و با دخترانش در نوشیدن ویسکی هم پیمانه می شد و هر چه داشت در اختیار دخترانش گذاشته بود تا شاد زندگی کنند. این حقیقت که اگر می گفت کن، فیکون. این حقیقت که با وجود داشتن رگ و ریشه ایرانی، هر زمانی که بخواهد می تواند ریسمان کثافت ایرانی بودنش را از دست و پایش باز کند و با افتخار در فیسبوکش اعلام کند که انگلیسی است و هوم تاونش هم شهری در انگلستان است، انگار نه انگار که تهران بدنیا آمده و بیست و چند سال، قسمت اعظم زندگی اش را در تهران زندگی کرده. بدون اینکه مورد قضاوت و نچ نچ و خوردن انگ دخترهء چش سفیدِ عقده ای قرار بگیرد.

و من در رویاهایم خودم را الی تصور می کنم. زیبا و ظریف و موقرمزی و شاد و بی خیال و فارغ از هر گونه قید.  می توانستم هر زمان که اراده کنم پا روی اشتباهاتم بگذارم و انسانی دیگر شوم. شغلی خفن داشته باشم و آزادی ای بی انتهاو مورد قضاوت این کثافتهای اروپایی نژاد پرست قرار نگیرم و مرا از خودشان بدانند… برشمردن امتیازات رویایی الی بودن از حوصله ام خارج است. به قدری ضعیف و نا توان شده ام که قدرت فکر کردن از من سلب شده است.

خودم را الی تصور می کنم در رویاهایم، بی هیچ زندانی، بی هیچ قفس بی پایانی.

جهنمی از جنس خودم

دوست نداشتم بنویسم، نمی خواستم دوباره چس ناله و نوحه و زنجه مویه راه بیاندازم. اما گویا ناچارم.

در دلم غوغاییست. استرسی بی دلیل و آتشی که بی جهت به جانم افتاده. سی سال از عمرم رفته و هیچ برداشتی نکردم، هیچ عنی نشدم، روز به روز خموده تر و چاق تر و ازگل تر شده ام. در بیست سالگی خودِ سی ساله ام را میدیدم که آدمی شده ام برای خودم و لاغر شده ام و غرق خوشبختی. اکنون در سی سالگی، چند ماه بیشتر، عنی شده ام افسرده و پر از حسرت و کثافت و سرخورده و دلزده. چرا پدر و مادرم که به خوبی بلد بوده اند برای بچه هایشان تصمیم بگیرند و مسیر زندگی و دین و راه و رسم انتخاب کنند، یادشان رفته بود بگویند که همین یک بار را زندگی می کنم؟ چرا نگفتند که «آن» را که از دست بدهی دیگر از آن تو نخواهد بود؟ چرا اینقدر درگیر یاد دادن درس خداباوری به من بوده اند که وقت نداشته اند به من یاد بدهند که همین یک فرصت را داریم؟

مغلطه می کنم؟ تقصیر خودم است؟ می دانم. مگر همه چیز را آنها باید بگویند؟ نه. آنها فقط وظیفه داشتند کله صبح از خواب ناز بیدارم کنند و مرا وادار به کله معلق و دولا راست شدن کنند. آنها فقط وظیفه داشتند از نه سالگی لچک بپیچند دور کله ام و همیشه و در هر حال به من یادآوری کنند که تو هیچی نیستی، بالا بروی پایین بیایی هیچی نیستی، هیچی نمی شوی، نخواهی شد، توکل یادت نرود، هرچه داری از خداوند مغرور و بیمار و سادیست و قهار و جبار و غفار و وهاب داری، توکل کن، ولی بازهم چیزی نخواهی شد. و در آخر انذار دهند از عذاب آخرت. وظیفه نداشتند بگویند که با روندی که پیش میروی قطعا در سی سالگی ات در جهنم خواهی بود. و من اکنون در جهنم به سر می برم. جهنمی که سرتاسر دیوارهایش آینه های محدب و نورهای عجیب و غریب و ترسناک است. جهنمی که در عین گرمی سرد است و من در عین گر گرفتن از درون یخ میزنم.

می خواهم از این جهنم فرار کنم، در خروج را نمی یابم. مستاصل و بیچاره ام. عنقریب در هجوم تصویر خودم در آینه های تخمی اش غرق خواهم شد…

برای رودین

بیداری رودینم؟

می دانم تو هم مثل من بیداری، اگر غیر از این باشد باید تعجب کرد. تو بیست و سه سالگی منی. آن زمان که همه درها به رویم بسته بود و گه گیجه گرفته بودم و دور دنیا می چرخیدم و دنیا دور سرم می چرخید. آن زمان که تصور می کردم دنیا تمام شده و دیگر کاری جز مردن برایم نمانده. آن زمان که مشمئز بودم از همه چی و همه سرکش می نامیدندم. تو خود منی در بیست و سه سالگی. زمانیکه از فرط به فاک رفتگی تحمل آنچه در اطرافم می گذشت نداشتم و دو شبانه روز از خانه زدم بیرون و هیچ تماس تلفنی را جواب ندادم. بلکه در تنهایی بتوانم با خودم کنار بیایم. اما نشد، نتوانستم. آن وقت بود که فهمیدم دنیا به پایان رسیده و دیگر باید بمیرم. اما نه من مردم نه دنیا به پایان رسید. و زندگی ادامه پیدا کرد به سبکی بس تخمی. و من نمی خواستم ادامه پیدا کند، ولی کرد. مگر منتظر ما می نشیند تا دستور بگیرد؟ خیر. او قدرتمند تر و گه تر از این حرفاست. از آن سال تا همین الان چندین بار در موقعیتهایی قرار گرفتم که گفتم این سری دیگر واقعآ آخر دنیاست اما نبود. حتی همین الان. همین الان که کمی بیش از 6 ساعت به شروع اولین کلاس ترم جدید مانده و من بی خوابم و گریان و افسرده. لازم نیست دلیل بیاورم، خودت بهتر می دانی. می دانی که در حال حاضر تنها چیزی که انگیزه در من ایجاد می کند وجود دخترم است. می دانی که زندگی شخصی و زناشویی و تحصیلی و کاری ام به فاک فنا رفته. قصدم چس ناله نیست. قصدم تکرار مکررات نیست. فقط می خواهم بدانی که زنده ام. که زنده ای. که زنده ایم. اما به من بگو، آیا زنده ماندمان اینقدر اهمیت دارد؟ می خواهم بدانم که چرا زنده نبودن اینقدر بد است؟ چرا بدتر از دست و پا زدن در گه و تا خرخره فرو رفتن است؟ چرا زنده بودن خوب است که پایانش اینقدر بد است؟ حال خرابی دارم. تا به حال شده در خواب حالتی به تو دست دهد که می خواهی جیغ بزنی ولی نمی توانی؟ حالم همینقدر عن است الان. به من بگو چرا همهء عمرمان دست و پا میزنیم برای زنده ماندن؟ مسخره نیست؟ بدون ارادهء خودمان، با کمی هن و هون و آه و ناله پدر و مادر فقط به خاطر لذتی نهایتا پانزده دقیقه ای و با هدف بقای تخم و ترکه اجدادمان و خالی شدن عقده های به ثمر نرسیده دوران کودکی پدر و مادرمان به دنیا می اییم و بقیه اش دیگر تقلا و دست و پا زدن و غرق شدن در گندابست و حال در این بین چند روزی خوشی و بعد امید به آمدن روزهایی بهتر؟ ارزش دارد؟ تو به من بگو، دارد؟

رودینم برای تو می نویسم. تو که بهتر از هر کس دیگر حال این روزهای مرا میفهمی. تو، که نیمه گمشده منی در 23 سالگی ام. تو، که وقتی میخوانمت یقین پیدا می کنم که تکه ای از روحم را در بیست و سه سالگی ام جا گذاشته ام و او را رودین نام نهادم تا همیشه جلوی چشمم باشد و یادم نرود.

برایت بسیار بالای منبر رفتم و اعتراف می کنم که غلط کردم، چه خودم تاب کوچکترین موعظه ای ندارم. هر سخنی از سر دلسوزی آتش به جانم میزند و مرا با خاک یکسان می کند و ترا یاد من می آورد. مرا ببخش…

کس می گویم و از کردهء خود دلشادم

دوباره مستم.

این شبها کارم می زدن و خماریست. از دانشگاه اخراج شدم. گفته بودم؟ نه، در هوشیاری تخمش را نداشتم. اکنون که دنیا بر گرد کله ام می چرخد و بیخیالم و مستم و از بادهء بلاد فغانس جرات می کنم و فاش می گویم. اخراج شدم. به دلیلی کاملا تخمی بر اساس قانونی کاملا تخمی، از جانب شورایی بس تخمی. دوباره جستجو برای رشته ای دیگر، دانشگاهی دیگر، سگ دونی ای دیگر. کرم دارم. تا فوق نگیرم کرمم نمی خوابد. گفته بودم کرم دارم؟ گمان نکنم. اکنون می توانم به رویایم واقعیت بخشم. کافه را تاسیس کنم و اسمش را بگذارم هیرو. همان آلت مردانه به گویش کرمانی و به سبکی مودبانه. و حواله اش دهم به زندگی و درس و همه چی. طرف اگر پس از صرف قهوه گفت خرده ندارم بگویم به هیرم و روانه اش کنم به منزل. می خواهم صبحگاهان دو سه قوطی آبجو بالا بروم و به محض اینکه احساس کردم دارد می پرد یکی دیگر، باز هم یکی دیگر. فهمیدم که مستی و راستی به راستی راست است. دوست دارم با مشتری هایم راست باشم تا راست نکنند. کسشر می گویم، می دانم. ولی گوش شنوا می خواهم. گوش شنوایم باشید، قبل از اینکه بگا بروم. اخراج شدم. یک سال زحمت و بد بختی و در به دری به فاک رفت. اخراج شدم. بهتر است قبل از اینکه از زندگی اخراج شوم میله ای در این اتوبوس قراضه که روزی به ایستگاه آخرین خود خواهد رسید بیابم و سفت بچسبم تا اگر ویراژ داد پرت نشوم. حالم خراب است. درکم کنید. نفری یک آلت حوالهء دانشگاه بی پدرم کنید تا خنک شوم. اخراج شدم. تمام شدم. گاییده شدم. می فهمید؟ گاییده شدم.

به کافه هیرو بیایید. مقدمتان روی جفت تخم چشمانم. حساب میزتان را پرداخت نکردید هم نکردید. فقط بیایید. بیایید فقط. نیازمند یاری سبزتان هستم.

رفیق ناباب و ذغال خوب مرا به این روز انداخت

حرفم می آید. خیلی زیاد.

در عین حال یادم هم می آید. اولین باری که اسم وبلاگ را شنیدم سال 81 بود، البته الان که بیشتر فکر می کنم میبینم قبل تر هم دوستی در چت یاهو آدرس وبلاگش را برایم فرستاد و گفت بخوان. گفتم چیست؟ گفت تو چیکار داری بخوان. گفتم خواندن نمی دانم. گفت کس نگو، بخوان. خواندم. بعد فکر کردم چقدر مسخره است که انسان نوشته های شخصی اش را با آدمهایی که نمی شناسد به اشتراک بگذارد. خب می دانید؟ من از 15 سالگی روزمرگی هایم را می نوشتم، از قبل تر هم می نوشتم ولی نه به صورت جدی. نوشته هایم را دوست داشتم. اما منهمدمشان کردم. آن زمانها آنقدر روشنیده (سلام کسرز) نبودم که بگویم کان لق هر کی دلش با اراجیفم به درد آید. چی می گفتم؟ ها، کانسبت وبلاگ نویسی در نظرم مسخره می آمد. گفتم که، آن زمان جوان خامی بیش نبودم. چند سال بعد ترش، دوست دیگری در وبلاگش از من نوشت. از بی وفایی هایم، از اینکه اگر نخواهم با کسی در ارتباط باشم چنان خودم را گم و گور می کنم گویی صد سال است مرده ام. از استحالهء اعتقادی ام نوشت. از اینکه برادرم اگر بداند خواهرکش سیگاری شده قطعا سکته را خواهد زد. و من جوش آوردم. تا لب سکته رفتم و برگشتم. آن زمانها حریم خصوصی برای من معنای دیگری داشت. نگاه نکنید که الان تنها حریم خصوصی من تختخواب دونفره مان و مستراح می باشد، آن زمان ها عفیف و پاک و نظیف بودم. با خود عهد کردم تا زنده ام سراغ وبلاگ نروم. تا به حال دیده اید که انسان چقدر زود عهد های سفت و سختی که با خود بسته زیر پا می گذارد؟ مثلا عهد می کنید با مرد کچل عروسی نکنید (کچلی از نظر من عیب نیست ها، کلی گفتم)، یا عهد می کنید تا زنده اید با فلان دوستتان حرف نزنید، یا عهد می کنید پایتان را از مملکت اسلامی بیرون نگذارید. همان زمانی که این پیمانها را با خود می بندید صدایی از ته اعماق وجودتان، جایی نزدیکی جزایر لانگرهانس، سواحل غربی اش، می گوید داداش، آبجی، ریدی.

و من بنا بر همین قانون نا نوشته وبلاگ نویس شدم. ماجرا از آنجا شروع شد که بعد از چندین سال یاد همان دوست بلاگرم که از من نوشته بود افتادم. طبعا چون خودم را از نظرش پنهان کرده بودم هیچ خبری ازش نداشتم، نه آدرس ایمیلی، نه شمارهء تلفنی. دست به دامن گوگل شدم. آن زمان با نام مستعار شادی می نوشت. گوگل کردن عبارت «وبلاگ شادی» همانا و رسیدن به  آدم گلابی همان. رسیدن به آدم گلابی همانا و گشودن دروازهء جهان بلاگر های فارسی همان… تا هفته ها وبلاگ می خواندم. با وبلاگها می خندیدم، می گرییدم، خود ارضایی روحی می کردم و زندگی. به کل بیخیال رفیقم شده بودم، فهمیدم وبلاگ نویسی فقط روزمره نویسی به سبک امروز اینو خوردم و فردا عروسی دعوتیم و حوصله ندارم و عاشق شدم به دیزی دیزی وفا نداره و این چیزها نیست. گویی وحی بر من نازل شده بود و حال انسانی حسرت به دل را داشتم که سالیان درازی خود را از لذتی فراوان محروم کرده. این شد که اینجا را راه انداختم. اوایل در همان مایه های الان مامانم زنگ زد پرسید شام چی درست کردی و اینا می نوشتم. تازه کار بودم و نادان. واقعن نمی دانستم چه باید بنویسم. راستش را می خواهید؟ حسودی می کردم، به بلاگر های معروف. دنبال کسب شهرت بودم و دوست داشتم همه بگویند وه! این اسپریچو عجب اعجوبه ایست! نه اینکه الان شهرت برایم مهم نیست، خیلی هم مهم است، من که هنوز پخی نشده ام، شاید هم هرگز نشوم. هنوزهم با آمار وبلاگم عشقبازی می کنم و هر لایک گودر به تنهایی مرا به ارگاسم میرساند. ولی آنچه مسخره می نمود، انتظار بی جای من به معروفیت آنهم در همان پست اولین که ورد پرس برایت می نویسد که ولکام تو ورد پرس و بلاه بلاه، بود! تا جاییکه وقتی دیدم در کامنت دونی ام پرنده پر نمیزند تصمیم گرفتم درش را تخته کنم و بروم کنار خیابان فال گردو بفروشم. گفتم گردو یاد گودر افتادم. راستش من تا همین سال پیش اصلا نمی دانستم گودر چیست. در وبلاگها میدیدم صحبت از گودر است و به انگلیسی کلمه Goder را گوگل می کردم و نهایتا به خانوادهء Goder می رسیدم که ربطش را با وبلاگ نویسی درک نمی کردم! اگر رهنمودهای زادسرو (سلام گرم مرا پذیرا باش) نبود من هنوز هم در تاریکی و گمراهی دست و پا می زدم. چون آدمی هستم که سوالاتم را نمی پرسم تا خودشان خود به خود پاسخ داده شوند.

دوباره راستش را می خواهید؟ نمی دانم این هجو نامه را چگونه به پایان برسانم!

ها، و در پایان از دوستانی که در این راه مرا یاری نموده اند، تشکر می نومایم. از دوستان بلاگری که می نویسند و نابود می کنند و زندگی می بخشند. یادی از دوستانی که می نوشتند و دیگر نمی نویسند می کنم ( آیه جانم نمی دانم هنوز مرا می خوانی یا نه، ولی می دانی که دلتنگ نوشته هایت، مهربانیت و همراهیت هستم، همیشه و در هر حال). از همه کسانی که به خانه ام می آمدند و مرا دلگرم می کردند و اکنون که فیلتر می باشم جایشان در خانه ام خالیست نیز تشکر می نومایم. و همچنین امپکس، نودال، دکوپاژ، اتالوناژ، حمل و نقل، و خوانوادهء محترم Goder.

این بود انشای من، فقط به جهت عقب نماندن از غافله و ابراز عبارت دل انگیز «ما سه تا رو کجا میبرید» در جمع بلاگرها. به سبکی کاملا کلیشه ای.

یک داستان تخمی-واقعی

عن کف مانده ام هنوز!

دیروز عصر در سطح این شهر کوچک دویست هزار نفری در به در دنبال جای پارک بودیم. سرگردان و ویلان و به امید یافتن سرپناهی برای قارقارکمان جوانی سبزه رو و مهتاد را دیدیم که با لبخندی از کنار اتومبیلی رد شد و همزمان صدای خرد شدن شیشهء عقب اتومبیل بلند شد. بله. جوانک مهتاد سنگی اندازهء کلهء پوکش پرت کرده بود به سمت شیشهء عقب. کمی جلوتر رفت و با لبخندی رضایت بخش ایستاد و برگشت و با خونسردی هرچه تمام با کله خود را تا کمر پرت کرد داخل اتومبیل و کیف لپتاپ صاب ماشین را برداشت و با آرامش و سوت زنان از نظرها پنهان شد. به همین راحتی، به همین خوشمزگی. ملت هم نگاهی می انداختند و رد می شدند و دیگر خیلی می خواستند احساسات بروز دهند سری تکان می دادند. نه کسی داد زد آی دزد بگیریدش، نه کسی به پلیس زنگ زد. من، منِ ایرانیِ از دید اینها بی فرهنگ و بادیه نشین اما شوکه شده بودم، به پلیس زنگ زدم. آقا پلیسه گوشی را برداشت، با خوشرویی حال و احوال کرد، اسم و آدرس مرا پرسید. گفتم صاب ماشین به گا رفت به دادش برسید، گفت تخمم، بیا دور هم باشیم. گفتم لپتاپ دزدید حالیته؟ گفت خب. گفتم دوست داری مشخصاتشو بدم؟ گفت اگر دوست داری بده، منظورش مشخصات آقا دزده بود طبعا. گفت پلاک ماشین را هم اگر راه دستت می باشد بده. دادم. پلاک ماشین را البته. گفت مرسی از همکاریت با پلیس. گفتم پس آقا دزده را دستگیر می کنید دیگه؟ گفت ها باشه. خیلی خونسرد. و در آخر هم گفت خدافز.

در بازگشت اتومبیل به گا رفته را دیدم که هنوز تنها و غمگین سر جایش است و با شیشه های خرد شده اش فریاد می زند آیا یاری دهنده ای نیست که مرا یاری دهد؟ ای فلانم تو اون روح قانونمندتون.

اینجا سوییس است، صدای مرا از مدینه فاضله می شنوید.

Gloomy days…

می خواهم بروم گوشه ای کنج عزلت گزینم.

از همه کس بریده ام، از همه چیز. روزگارانم را مه آلود سپری می کنم. روحم به طرز وحشیانه ای مورد تجاوز قرار گرفته است. ابیوز شده ام. به فاک رفته ام. غرورم، شخصیتم، هویتم، موجودیتم، همه به فاک رفته است. می دانی؟ دیکتاتور فقط در راس حکومت قرار ندارد. دیکتاتور در خانه های همه مان وجود دارد. او که توهین می کند، او که تحقیر می کند، او که انسان را له می کند، او که ابیوز می کند، او یک دیکتاتور است. دیکتاتوری خود کامه و بیشعور. از این دیکتاتور ها کم نداشته ام. نگاه نکنید حالا همه شان روشنفکر شده اند، دیکتاتورهای زندگی ام را می گویم، نگاه نکنید که اکنون خود معنقد به سکولاریسم هستند…پدرم که از نه سالگی به زور روسری پیچید دور سرم، و از 15 سالگی مرا در چادر قایم کرد، و سه سال بعد که چادرم را با قیچی هزار تکه کردم نگاهی به من کرد حاکی از قطع امید از سلامت اخلاقی من. او که به خاطر شغلش و حرف مردم و همکاران و کوفت و زهرمار سنتور مرا قایم کرد و با معلمم تماس گرفت و عذرش را خواست، او که نوار کاست کریس دی برگ را پرت کرد از پنجره اتاقم چرا که معتقد بود دری از درهای جهنم را به رو خود گشوده ام. مادرم که مرا از کودکی و بچگی ام محروم کرده بود و در ده سالگی از من می خواست که دختری بیست ساله باشم، همو که عروسکهایم را قایم می کرد تا مبادا خرابشان کنم چون حیف بودند، همو که مرا منع کرده بود از دوچرخه سواری در محوطه بیرون، چون معتقد بود محیط اکباتان فاسدم می کند. او که به جای اینکه مرا با راه و رسم شاد بودن و درست زندگی کردن آشنا کند، مرا به مراسم عزاداری و توی سر زنان می برد، انذار می کرد از وجود گرگ در جامعه و میترسانید مرا از عواقب خوشگذرانی. برادرانم که برتری خود را در قلچماق بودن و زور گفتن و زیر آب زدن و خبرکشی من به پدر و مادرم می دانستند، همانهایی که عروسی ام را تبدیل به بدترین خاطرهء زندگی ام کردند…

از این دیکتاتورها کم نداشته ام. میبینی؟ حال گیر تو افتاده ام. تویی که ادعا داشتی روشنفکری و مثل بقیه فکر نمی کنی، تویی که در عاشقی مدعی بودی، تو همین خود تو، می دانستی که یک هفته ایست که داری به غرورم تجاوز می کنی؟ می دانستی؟ تویی که بد بینی ات به زمین و زمان حالم را به هم میزند، تویی که می خواهی قدرت مطلق باشی و حرف اول و آخر را بزنی، تویی که بعد از شش سال تازه رو می کنی که حق طلاقی که به من دادی همه مسئولیتهایی که در قبال زندگی مان داری را سلب می کند. تویی که به من به چشم در آمد ماهیانه نگاه می کردی و اکنون که قطع شده مرا لایق توهین و تحقیر می دانی، همین خود تو که ادعایت گوش فلک را کر کرده… ابیوز کردن فقط به کتک زدن جسمم نیست، تو مدتی است هر روز روح مرا زیر شلاق گرفته ای…

حالت تهوع مدام دارم. از همه چی، می خواهم فرار کنم، کنجی برگزینم و با خود خلوت کنم. خلوتی که هیچ خری نتواند بر هم بزند. جایی که حتی خیال دیکتاتورهای کوچک زندگی ام هم به ذهنم خطور نکند.

می خواهم فرار کنم…

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

حالم قدری عن است که نگو.

نمی فروشمش، عمرا، حتی به شما. 5 قوطی کاردینال رفته ام بالا و دیگران با خاک انداز جمعم می کنند. ولو هستم در میان جمعیت..

Hello is there anybody in there…. I can ease your pain…. relax…. just the basic facts…. you are coming through waves…. when I was a child I had fever…. now I’ve got the feeling once again….. I have become comfortably numb……

می خندم و هستم کامفورتبلی نامب. گیلمور می خواند. نسیم خنک ماه اوت می وزد و دوستان مست دورم را فرا گرفته اند و می خوانند. آرش کس کش که فکر می کند از همه بهتر انگلیسی می داند نمی گذارد ما را به حال خودمان… و تو، تو؟ خری. نمی فهمی که عمر ما کوتاهست، نمی فهمی که همین چند روز را فرصت داریم. که فردا پس فرداهاست که بمیریم. اخم کرده ای و فکر می کنی خیلی «آقا» هستی. در همین لحظات که مهسا می پرسد گوگل ریدر چه گهی است و آرش کس کش می گوید جایی در گوگل است که در آن میرینند تو می گویی نگو کسشر و بگو کرسی شعر و ادب را رعایت کن، چون نمی فهمی که عمرمان کوتاه است…. می ترسم وقتی بفهمی که دیر شده باشد، وقتی که یا من نباشم یا تو که بنشینیم دور هم و کس بگوییم و مست کنیم و بخندیم و برینیم به زندگی. می ترسم، طرف، می ترسم…

با من باش، آدم باش، قدر ثانیه ها را بدان ای عن. ای عنی که من عاشقت هستم، قدر لحظاتت را بدان.

از چشمم افتادی، همچون عن

تیتر به اندازهء کافی گویاست.

می دانم اینجا را نمی خوانی، ای کاش می خواندی، تا خالی شوم. می خواستم سر تا پایت را لجن بگیرم، جلوی چشم خودت، ولی نتوانستم، تخمش را نداشتم، اعتراف می کنم. آن لحظه که در چشمان من زل میزدی و دروغ می گفتی و روی کله ام دو گوش مخملین میدیدی، آن لحظه که مرا در پیچ گذاشتی و تصور می کردی نمی فهمم، آن لحظه که دور همسرت حصار چیدی تا من و دوستانم او را از دست تو ندزدیم، آن لحظه که به دروغ می گفتی قرصی مصرف می کنی که با الکل جور در نمی آید، تا لا پوشانی کنی تضاد شخصیتی و رفتاری و اعتقادی ات را، تا نگویم اعتقاد به نجس بودن الکل با بیکینیِ اندازه نصف کف دست جور در نمی آید، در آن لحظه که خود را به خواب زدی تا مرا در نوشتن آن برنامه کمک نکنی، کمکی که خود پیشنهادش را داده بودی، چون روحیه ات تضعیف می شد اگر از پسش بر نمی آمدی، در همهء این لحظات من می فهمیدم  و توی یابو نمیفهمیدی که می فهمم.

چه در من دیده بودی که مرا به رگبار دروغ بسته بودی؟ از شکم طبقه طبقه ام ترسیده بودی که شاید شوهرت را مسحور کند؟ عقایدت را تفتیش کرده بودم؟ به تو خندیده بودم؟ عشوه خرکی آمده بودم؟ از تو پرسیده بودم که الکل می نوشی یا چرا نمی نوشی؟ از تو دانشت را گدایی کرده بودم؟

از چشمم افتادی، همان لحظه ای که نقاب  خانوم دکتر متجدد و خوشتیپ و آلامد از چهره بر کشیدی و زن سنتی ِ مغز-کپک زدهء درونت را نمایاندی.

و من آلت خوردم. منِ ابله ساده لوح که با لبخندی ذوق مرگ می شوم و از هرچه که درتوان دارم برای دوست مایه می گذارم. منِ نفهم که هنوز نمیفهمم یک ایرانی وقتی به تو می گوید دوستت دارم و جز تو دوستی ندارم قطعا دروغ می گوید و دلش پر از بی اعتمادی و نفرت و کثافت نسبت به توست، هنوز نمی دانم که اینها معادلات پذیرفته شدهء جامعهء ایرانی است و همه راضی اند و همه در حضور هم قربان و صدقه می روند و در غیاب هم طرف را لجن مال می کنند. و من یاد نمی گیرم، این چیزها را یاد نمی گیرم. از فرط ساده لوحی یاد نمی گیرم و هر بار به طرز فجیعی آلت می خورم.

از چشمم افتادی و دیگر به جایگاه سابق خود باز نخواهی گشت.

 

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.