هجوگویی های نیمه شبانه
باید بنویسم. از چه؟ نمی دانم.
شاید از اینکه فکر می کردم اگر مدتی در کنارم نباشد نفسی خواهم کشید و استراحتی خواهم کرد و تجدید قوا تا دوباره برگردد. فکر می کردم این چند هفته خیلی زود می گذرد اما نگذشت. اکنون فقط ده روز شده ولی برای من ده سال گذشته و خیال می کنم اگر برگردد باید از رنج این سالهای دوری از او بگویم و تعریف کنم که پیر شده ام و دختر دیگر برای خودش خانمی شده و به دبیرستان میرود. بگویم که دوستان ده سال پیشمان، همان ده سال پیش که رفتی مرا ول کردند به امان خدا و دوستی را در حقم به کمال رساندند و در این ده سال اثری از ایشان د ال بر زنده بودنشان ندیدم. که مهسای کسکش با همهء علاقه ای که به او داشتم و همهء محبتی که به او روا داشتم دری وری بارم کرد و در غیابم و در حضور دیگران مرا در چاه مستراح فرو کرد و در آورد و وقتی دلخور شدم به من گفت خانومِ دراما کوئین. از آرش کثافت که تا وقتی زنش به مدت شش ماه در سفر کاری بود مانند یک برادر کوچکتر مراقبش بودم و نگذاشتم تنهایی را حس کند ولی وقتی من تنها شدم خیلی رک و پوست کنده گفت که فقط با خودش حال می کند و فقط خودش برایش مهم است و دیگران حواله اند به آن دو گوی بدریخت و نشانهء مردانگی اش، حتی زنش. که بگویم مادرم با همه غریبی اش با من، تنها مونس من بود و من گه خوردم از برای هر آنچه که در مورد او گفته بودم. که دیوانه وار دوستش دارم و دلم هوای بوی شیرین تن و آغوش گرم ونرمش را کرده. که این تنهایی نبود آنچه که دنبالش بودم و شاید اصلا دنبال تنهایی نبودم و نمی دانستم. بگویم که در این ده سال که نبودی فهمیدم که چقدر به بودنت وابسته شدم و این اصلا نشانهء خوبی نیست. به سر بردن در شیش و بش عادت و عشق. و عشق. که کسشری بیش نیست. که هنوز نمی دانم هست یا نیست. آیا تغییرات هورمونی مرا در بغل تو انداخت و شبانه روز در آن اتومبیل نقلی همدیگر را گاییدیم و کشتی گرفتیم و از سر و کول هم بالا رفتیم تا فهمیدیم که به سقفی نیازمندیم؟ پس چرا با آدمهای قبلی زندگیمان چنین تصمیمی نگرفتیم؟ چرا آنها را به راحتی آب خوردنی می توانستم کنار بگذارم و گذاشتم و بعضا پیچاندم و همزمان با چند نفرشان بودم؟ چرا به راحتی ترکشان کردم و مهاجرت کردم بی آنکه دلتنگشان شوم؟ می دانی؟ دوریت، همان اول رابطه، همان رابطهء نامشروع، مرا بگا می داد. بعد هم که رابطه مان کاملا مشروع و قانونی شد هم بگا میداد. آن زمان که حامله بودم و تو در کنارم نبودی چون معشوقه ای داشتی از من خاطر عزیزتر که نامش کار بود. هنوز هم می دهد. هنوز هم که از هر طرف بر این رابطه گه زده ایم و پرده ها را افکنده ایم و حریم ها را جرواجر. هنوز هم که دیگر اعتمادی بین ما نیست و کرده ایم هر آنچه که نباید می کردیم. نمی دانم. هفت سال پیش به آدمی که الان هستم می خندیدم. به همهء کس مشنگهای عاشق که نه راه پس دارند و نه پیش. و اکنون خودم، ارّه در ماتحت دارم و نه تاب فرو رفتن بیشترش را دارم نه تحمل درد درآوردنش را. می دانی؟ تو هرگز تنهایی ام را پر نکردی. هرگز تنهایی ام را پر نمی کردی. و من اکنون که به معنای واقعی تنها و در هم شکسته ام پی می برم به اعتیادی که از همان روز آشنایی به حضورت پیدا کردم.
می دانم اینجا را می خواند. امیدوارم این یکی از دیدش پنهان بماند.